

سلام به همه دوستای گلم


بازم با يه آپ ديگه در خدمتتونم واين بار همونطور که قول داده بودم چاکده اينديا
آپ فبل که مربوط به ام شانتي بود براي من آپ خوبي بود چون با خيلي ها آشنا شدم


اول از همه از دوستاي گلم که اومدند و نظر دادند تشکر ميکنم واقعا ممنون


وبعد از دوستايي که آي ديشون رو گذاشتند يا خودشون آي دي منو اد کردند تا با هم بيشتر آشنا بشيم و تبادل نظر کنيم که من واقعا از آشنايي با همشون خوشحالم و از اين همه لطفشون واقعا ممنونم




هميشه وقتي من آپ ميکردم و نظرات رو ميخوندم خيلي از دوستان بودند که آدرس وبلاگ نداشتند و من براي اينکه ازشون تشکر کنم يا بهشون خبر بدم که آپ کردم هيچ راهي نداشتم
اما با گذاشتن آي دي اين مشکل حل شد الان هم با اين دوستان در ارتباطم و با هم خبر رد و بدل ميکنم هم وقتي آپ کردم بهشون خبر ميدم پس دوستاي گلي که هنوز برام آي دي نذاشتيد يا اولين بار که مياد به وبلاگ لطف کنيد تو قسمت نظرات آي ديتون رو برام بزاريد يا اين آي دي رو اد کنيد

princes_srk20@yahoo.com
چاکده ایندیا(۱)
اولين چيزي که در هنگام شروع فيلم ديده ميشه تابلوي نتايج که نشون ميده هند يک بر صفر از پاکستان عقبه
چند دقيقه هم بيشتر به پايان بازي نمونده
و گوينده استوديوم اعلام ميکنه اين مسابقه داره توي استوديوم بين المللي دهلي در حالي که پر از جمعيت برگزار ميشه
خوب اين توضيح خودش نشون ميده که اين بازي چقدر براي هند اهميت داره چون اولا رقيبش پاکستانه ثانيا ميزبان اين مسابقه هند هستش

حالا تابلوي ورزشگاه شاهرخ رو براي اولين بار نشون ميده
گوينده ادامه ميده که تنها دو دقيقه به پايان جام بين المللي هاکي باقي مونده و هندوستان يک بر صفر از پاکستان عقب افتاده
حالا دوربين دوباره ميرسه به شاهرخ که اون داره فرياد ميزنه :وجي پاس بده اينجا
گوينده ميگه که:کبيرخان(منظورش همون شاهرخ خان خودمونه)کاپيتان تيم هند وبهترين فوروارد مرکزي آسيا تيمش رو به جلو ميخونه
تماشاگرها مردد هستند
خلاصه گوينده توضيح ميده که اين مسابقه بيشتر از يه مسابقه براي هر دو کشور اهميت داره و حالا يک دقيقه و نيم يشتر به پايان بازي نمونده
و هند داره تلاش ميکنه تا خودش رو از باخت نجات بده
خوب بلاخره توپ به هند و به کبير خان ميرسه کبير خان ما هم که شماره نه پوشيده جلو ميره و همه رو جا ميزاره ولي سر آخر يکي ميزنه به پاش و اونم مي افته



و داور اعلام پنالتي براي تيم هند ميکنه حالا هنديا خوشحالندکه فرصتي پيدا کردند تا بازي رو مساوي کنند

گوينده ادامه ميده که:براي هند يک پنالتي گرفته شده و اين آخرين فرصت براي نجات هند از باخت هستش ،ولي اين پنالتي رو کي ميزنه،توپ پيش ساينيه ولي کاپتان کبيرخودش ميخواد که پنالتي رو بزنه
حالا مربي رو هم نشون ميده که در پي درخواست کبير با ترديد قبول ميکنه که پنالتي رو اون بزنه
گوينده:بهترين بازيکن هند کبيرخان واين آخرين اميد هند هستش
حالا کبير خان پشت توپ قرار ميگيره (يکي نيست بگه آخه ...
)

خوب کبير آماده ميشه تا ضربه رو بزنه اون ضربه رو ميزنه وضربه با اختلاف کمي از بالاي دروازه به بيرون ميره 




هنديا ناراحت
و پاکستاني ها خوشحال
، کبير از ناراحتي به روي زمين ميشينه و بعد از چند لحظه کاپتان پاکستان به رسم معرفت مياد و دست کبير رو ميگيره و از روي زمين بلندش ميکنه (که اي کاش اين کار رو نمي کرد
)همين جا يه عکاس خبري اين صحنه رو ميبينه و ازش عکس ميگيره تا برطبق رسم باخت که بايد کاسه کوزه ها سر يه نفر بشکنه اينجا ديگه با مدرک همه کاسه کوزه ها سر کبير بشکنه و دستي دستي محکوم به خيانت بشه






خوب صحنه بعد خبرنگارها منتظرند تا تيم هند از ورزشگاه بيرون بياد بلاخره تيم هند بيرون مياند و هيچکس پاسخگوي خبر نگاران نميشه اونا تا چششون به کبير ميخوره همه رو رها ميکنند و ميرند سمت اون
خبرنگارها :کبير آيا تو براي شرمندگي اين باخت چيزي براي گفتن داري؟
کبير ساکته و حرفي نميزنه
خبرنگارها: آيا تو واقعا باور داري که عملکرد پاکستان بهتر بود؟
کبير:شايد
خبرنگار:چرا تو خودت خواستي که پنالتي رو بزني؟
کبير:من اشتباه کردم
خبرنگار:شايعه هستش که بازيکنان پاکستان دوستان خوب (صميمي)شما هستند
شما تنها کسي بودي که بعد از مسابقه به اونها تبريک گفتي
کبير:معذرت ميخوام(منظورش اينه که بريد کنار)
خبرنگار:مردم ميگند يه شايعه اي هست که تو يا شخص ديگري عمدا خواسته که ببازيم
کبير:معذرت ميخوام(همون که گفتم منظورش اينه که بريد کنار و نمي خواد جواب بده)
خبرنگار:آيا تو فکر نميکني ما باختيم بخاطر اينکه يکي خودش رو فروخت؟
کبير:چي؟چي گفتي؟
خبرنگاردوباره سوالش رو ميگه و حالا اينجا ديگه کبير عصباني ميشه خوب حق داره خبرنگار تو چشمش نگاه ميکنه ميگه تو خودت رو فروختي اونوقت انتظار دارند طرف عصباني نشه 
دعوا بالا ميگيره ولي دوست کبير اون رو جدا ميکنه و ميبرتش تو اتوبوس ولي خبرنگارها بد بلايي سر کبير ميارند فيلم دعوا وعکس ها رو پخش ميکنند و همه کار ميکنند تا همه باورشون بشه که کبير خان خائنه


مردم تو خيابون ها عکس کبير خان رو به آتيش ميکشند بر عليهش شعار ميدن و کبير خان بيگناه رو يجوري به خيانت محکوم ميکنند که هيچ طوري نشه عکسش رو ثابت کرد




و در همه اين زمان کبير خان حضور نداره
تو صحنه بعد نشون ميده که کبير داره در خونه رو قفل ميکنه و کارگر ها دارند آخرين وسايل رو به داخل کاميون ميبرند و مردم پشت در حياط ايستادند بالاي سردر خونه بسم...نوشته شده که خيلي جالبه چون کبير همونطور که فاميليش نشون ميده مسلمانه



تو اين صحنه که خيلي هم ناراحت کننده هستش کبير خيلي خوشتيپ شده و اشکي هم که تو چشماشه احساس خاصي به اين صحنه داده کبير به همراه مادرش به سمت در حرکت ميکنند مادر کبير برميگرده و به خونه نگاه ميکنه و گريه ميکنه کبير به مادرش ميگه مادر پشتت رو نگاه نکن اجازه بده بريم
مادر کبير: چطور نگاه نکنم پدر بزرگ تو ذره ذره پولش رو جمع کرد تا اين خونه رو ساخت
پدرت اولين چک حقوقش رو داد تا اين پنجره ها رو خريد من وقتي عروس جووني بودم به اين خونه پاگذاشتم
خلاصه مادر کبير باگفتن اين حرف ها بيشتر کبير رو آتيش ميزنه و اشکش رو در مياره
وقتي کبير داشت ميرفت يه مرد روي ديوار خونه مينويسه خائن

مادر کبير بهش ميگه : اون طرف رو نگاه نکن
کبير:تو اگه ميخواي ميتوني چشمات رو ببندي من ميخوام همه چيز رو ببينم و اونها آرام آرام محله رو ترک ميکنند





هفت سال بعد
شما ميتونيد اولين بار يک مجسمه رو ببينيد که چوب هاکي تو دستش و احتمالا مجسمه يکي از قهرمان هاي هاکي هند و بعد دوربين ساختمان فدارسيون هاکي هند رو نشون ميده و وارد ساختمون ميشه
داخل ساختمون مسئولين هاکي (که يکيشون خانمه و بعضي هاشون سر مسابقه هفت سال پيش هم بودند)ودوست کبير (هموني که تلاش کرد تا از خبرنگار ها جداش کنه)با هم جلسه دارند
دوست کبير:بلاخره چه تصميمي گرفتيد؟
رئيس جلسه:اوتم جي (اسم دوست کبير )چرا هميشه سرهر چيز صدات در مياد .مابايد درمورد مربي اونها چي کار کنيم؟هي چرا تو مربي اونها نمي شي؟
اوتم:فقط سه ماه ديگه تا مسابقات جهاني هاکي زنان مونده،تيم نميتونه بدون هيچ تمريني بره
رئيس جلسه :مسئله اي نيست چون تو هر چقدر هم با اونها تمرين کني اونها ميبازند،تيم هاکي خانمهاي هند نه تا حالا تونسته کاري بکنه نه خواهد کرد
آن يه سفر صلاحديدي ،چرا تو به عنوان مربي اونها نميري؟از اون گذشته اين تيم طي يکي دو تا مسابقه اوت ميشه(حالا همشون دارند مي خورند وميخندند معلوم نيست کي اينا رو مسئول هاکي کرده)به اين بهانه تو وهمسرت ميتونيد از يک تعطيلات لذت ببريد
اوتم:من نميتونم بفهمم چرا شما تيم هاکي خانم ها رو جدي نميگيريد؟
رئيس جلسه:ماهم نميتونيم بفهميم که تو چرا اينقدر اون رو جدي ميگيري،اوتم زن هندي ميتونه کيک بپزه وتميز کنه اينا نميتونند اينور و اونور با دامن کوتاه بدوند
-اينجا بلاخره به رگ غيرت اين خانمه بر ميخوره يه اخم به اون ابروش ميندازه (حيف شد جاي من خالي بود) 
رئيس جلسه يه عذر خواهي دو ثانيه اي ميکنه اونم بيخيال ميشه بازم صد رحمت به اين دوست کبير خان خودمون
اوتم:چطور شما ميتونيد عضو انجمن باشيد اونوقت يه چنين چيزي بگيد؟
رئيس جلسه:چون ما عضو انجمن هستيم وبه دور دنيا سفر ميکنيم يه چنين چيزي ميگيم تو از طرف خودت يه بخشي رو انجام دادي و شانزده نفر رو انتخاب کردي از پنجاب تمايل نادو(خلاصه چند تا اسم ميگه)اما حالا از کجا ميخواي يه مربي پيدا کني ؟از ماه؟
اوتم :اينم اشتباه دختر هاست؟
رئيس جلسه: نه اين اشتباه دختر ها نيست،اين اشتباه مردمي مثل تو که به اونها اميد دارند،نه اسپانسري وجود داره ...نه بيننده اي ...نه شبکه تلويزيوني نه فيلمي
حالا کدوم مربي هست که بخواد وارد اين باشگاه بشه و سابقه اش رو نابود کنه؟کسي هست؟هيچ کس
اوتم:يه مرد هست
رئيس جلسه:کيه؟
اوتم:کبير
اينجا چشم همشون در مياد همه به همديگه نگاه ميکنند
رئيس جلسه:کي؟
اوتم:کبير خان
اينجا بلاخره اين زنه به حرف مياد و ميگه همون کبير خان...؟
اوتم: آره همون کبير خان
خانمه:از کي تا حالا اون به تيم هاکي خانم ها علاقمند شده؟
رئيس جلسه:اون حتي تيم هاکي مرد ها رو سال ها قبل ترک کرد حتي هيچ کس اون رو تو اين شش هفت سال نديده
اوتم:شما ميتونيد اون رو حالا ببينيد
براي خانمه جالب شد ،خانمه:کجا؟
اوتم : بيرون ،در پذيرايي
حالا دوربين از چشماي کبير شروع ميکنه به نشون دادن که با انگشتهاش و سر بطري آب داره رو ميز هاکي بازي ميکنه
کبيربا خودش ميگه:حمله روبه دروازه تيم مقابل نکن بلکه به افکارشون بکن
تو اتوماتيک دروازه رو خواهي برد
حالا يه مامور مياد وميگه آقا شما رو به داخل صدا مي زنند
کبير که وارد اتاق ميشه همه بهش ذل زدند کبير هم يه دستي به رسم ادب نزديک صورتش ميبره و اوتم ميگه:آقا،کبير
خانمه:چند سال شده که...کبير حرفش رو قطع ميکنه و ميگه هفت سال و سه ماه و يازده...دوازده...سيزده...هفت سال و سه ماه و چهارده روز

ريئس:همه اين سال ها رو تو چيکار کردي؟
کبير : براي اين ملاقات آماده ميشدم
اوتم : اون ميخواد مربي تيم خانم ها بشه
رئيس: تو بچه نيستي آقا کبير،تو ميدوني تو کشوري مثل براي ما تيم خانم ها فقط به صورت اسمي وجود داره نه واقعا ،از اون گذشته اعتبار تو قبلا...اينجا کبير يه نگاه بهش ميکنه که ...اون خانمه هم بلاخره يه بار ديگه به درد ميخوره و چند تا سرفه ميکنه که يعني آقاي رئيس خفه...ديگه من بقيشو نميگم

رئيس ادامه ميده:و تو اميدواري اعتباراسمت رو يه بار ديگه به وسيله مربيگري اين تيم به دست بياري ،تيمي که حتي آماده نيست مقابل دبيرستان هاي اروپايي بازي کنه
کبير: منم يه چنين تيمي ميخوام
خانمه:منظورتون چيه؟ من متوجه نشدم
کبير:من فکر نميکنم شما بتونيد بفهميد
بنابراين بايد من خودم رو اجاره شده(به کار گرفته شده)تصور کنم
اينجا همه همديگر رو نگاه ميکنند ومرددند
کبير ادامه ميده :از اون گذشته شما مربي ديگه اي نداريد(خوشم مياد بچم منتم ميذاره
)خوب بلاخره جلسه با انتخاب کبير به عنوان مربي تيم هاکي بانوان به پايان ميرسه که ديگه بقيش رو نشون نميده
بعد هم زمين هاکي رو نشون ميده که مرد ها دارند توش بازي ميکنند کبير واوتم هم دارند از پله هاي ورزشگاه پايين مياند
اوتم:من هر کاري که ميتونستم انجام دادم اما تو بايد در موردش فکر کني
کبير: فکر کردم
کبير اين تيم نيست ،قبرستونه
چرا ميخواي خودت رو در اون دفن کني؟ اين تيم هيچ وقت مربي بهتر از تو پيدا نميکنه ولي به خودت فکر کن(حالا کبیر در حالي که بدون صدا حواسش به بازي )جواب
ميده:به خودم فکر ميکنم
اوتم:تو تغيير کردي ،تو خيلي تغيير کردي
کبير : من تغيير نکردم ،هيچ چيز تغيير نکرده
اوتم: تو ميدوني ما مسابقه رو بخاطر تو نباختيم،تو هر کاري که ميتونستي انجام دادي تا يک گل مقابل پاکستان بزني
کبير: ولي اونها زدند بر عليه من ،تيمم،کشورم وخانوادم
اوتم: هر کسي ميتونه يه اشتباه بکنه
اينجا کبير يه لبخند با معني ميزنه و ميگه:هر کسي؟ بعد سرش به معني نه تکون ميده اينجاش خيلي قشنگه


اوتم: کبير چرا تو به اينجا برگشتي؟
کبير: براي اينکه کمک کنم به اين تيم تا جام جهاني رو ببره
اوتم:اين غير ممکنه
کبير :اين همون چيزيه که من انجام ميدم حالا کي اين شانزده تا دختر تو مياند؟
اوتم:اونها بايد فردا از منطقه هاشون برسند
کبير:منطقه هاشون؟هيچ چيز تغيير نکرده ديروز منطقه امروز هم منطقه
بعد هم با موتورش ميره

فردا صبح
حالا ميرسيم به معرفيه دختر هاي چاکده دوستاي گلم اگه اجازه بديد اينو ديگه مفصل نگم(نزنيد بابا ميگم
مگه من قرار نبود همش رو بزارم باشه ميزارم چشمم کور دندم نرم خودم قول دادم)خوب فردا صبح اول از همه يکي ازدخترها با از اين موتور سه چرخه ها که من نميدونم نسل دايناسورها يي با اون عظمت منقرض شد ولي نسل اين نوع از موتورها تو هند منقرض نشده،مي ياد
خلاصه محل حضور غياب يا يه چيز تو اين مايه ها هم بر پا شده بود که يه پير مرد و يه خانم که بعد معلوم ميشه کمک مربيه اونجا هستند
پيرمرد:اين ليست بهترين بازيکن هاي امسال؟
خانمه :اينطور ميگند
حالا دختره پياده ميشه وپير مرد ميگه اين همون دروازه بان تيم راه آهن نيست؟ اسمش چي بود؟ کمک مربي هم يه نگاه ميندازه و با يه لبخند ميگه :ويديا ،ويديا شرما
پيرمرد:شنيده بودم اون ازدواج کرده و هاکي رو رها کرده
کمک مربي:خوب اون اينجاست
ويديا هم مياد جلو چهره مهربون ونازي داره
و اما نفر بعد باز هم يکي از همون موتورها مي ايسته و يه دختر هيکلي از توش پياده ميشه که پشت پيراهنش نوشته شده پنجاب حالا داره با راننده دعوا ميگيره که آخر سر مادر بزرگش آرومش ميکنه
نفر بعد يه دختر بچه که داره با پسر ها هاکي ميکنه آخر سر هم ميزنه آينه يه ماشين رو خورد خاکشير ميکنه ،باباش صداش ميکنه:هي کومال
کومال پيش پدرش مياد و شروع ميکنه به چرخيدن دور باباش و ميگه :من ميخوام به اونها نشون بدم که چطور بازي ميکنند
پدر کومال : تو نمياي اينجا با پسر ها بازي کني ؟
کومال : نه من فقط ميخواستم تصفيه حساب کنم که من ميتونم تو دهلي بازي کنم
پدر کومال:راهي نداره ، من اجازه نميدم دخترم تو يه شهر بزرگ مثل دهلي بازي کنه،برو تو ماشين بشين برگرديم
مادر کومال:حالا که اومديم،ما اين همه راه اومديم،اجازه بده او کاري رو که ميخواد انجام بده اين استراحت زندگيش بقيه اون رو اون بايد خونه اش رو بسازه(مرتب کنه يا يه چيز تو همين مايه ها
کومال : من هرگز نميخوام بازي کردن رو ترک کنم
مادر کومال: اه بله،تو چه چيزي ميخواي براي خوردن شوهرت آماده کني؟
کومال هم چوب هاکيش رو بالا ميگيره وميگه اين
پدر کومال : کافيه من نميخوام دخترم هاکي بازي کنه،تو يه بار از دست ما خارج بشي ديگه کي ميخواد تو رو بگيره
کومال:اجازه بده اونها تلاش کنند
و اما نفر بعد اين دفعه خدا رو شکر يه ماشين قرمز مي ايسته ولي چشتون روز بد نبينه يک ميليون آدم ازش مياند بيرون و بلاخره چهره خندان يه دختر کنار مادرش مشخص ميکنه که اون يکي از شانزده دختر چاکده است
مادر: گل،دخترم پدر بزرگت، پدرت، برادرت همشون تو هاکي جز بهترينها بودند،حالا نوبت تو که يکبار ديگه اسم اين خاندان رو روشن کني
و اما دو دختر ديگه که سر وضعشون زياد خوب نيست دوتايي باهم اومدند و از لباسشون معلومه مال شهر دور افتاده اي هستند 
پيرمرد به انگليسي ميپرسه اسمت چيه:ولي يکي از دختر ها به جاي جواب ميگه :هو؟
پيرمرد:هو چيه؟ اسمت رو پرسيدم،اسمت چيه؟ سويي مويي
پير مرد: من اسمت رو پرسيدم نه وضعيت طبي تو رو
اسمت رو پرسيدم
دختر:سويي مويي
پيرمرد: اين اسمته؟
دختر:هو
پيرمرد:دوباره هو؟اسم کاملت رو بگو اسم ،اسم
اين دفعه دختر کناري به حرف مياد و ميگه سويي مويي کرکتا اون انگليسي متوجه نميشه
پيرمرد:تو کي هستي؟
دختر : راني(عجب اسم باکلاسي داره)
پيرمرد:شما دو تا از تيمارستان فرار نکرديد؟ چي ميخوايد؟
دختر دوباره جواب ميده:راني ديسپوتا
پيرمرد:شما دو تا عضو گروه نمايش دورگرد نيستيد؟ تا قبل از سال جديد نمي تونيد استوديوم رو ببينيد
خلاصه بلاخره راني دعوتنامشون رو ميده دست پيرمرد و اون متوجه ميشه که اون دوتا عضو تيم هاکيند
و اما بعد
پيرمرد:اسم؟
دختر:نترا ردي
پيرمرد:مدراسي هستي؟
نترا:تلگو
پيرمرد:تمايل؟
نترا:تمايل نه ،تلگو
پيرمرد:آره همون،چه فرقي بين تمايل و تلگو وجود داره
نترا: همون اندازه که بين پنجابي وبهاري تفاوت هست

پيرمرد:اه،واقعا؟
نترا : ميتونم برم
پيرمرد:هو
نترا:چي؟
پيرمرد:هو
حالا ميرسيم به دو تا دختر ديگه که از همين الا ن دردسرند به محض ورودشون توجه دو تا پسر بهشون جلب ميشه خلاصه اينجا اينا يه سيلي به پسر ميزنند و ميرند
پيرمرد:مولي زيميک ،مانيپور
مري رالته از ميزورام ،ووه شما از دورترين نقطه هند داريد ميايد ،شما مهمان هاي مخصوص ما هستيم بهتون خوش آمد ميگم
پيرمرد يه نگاه به چهره ناراحت دو تا دختر ميکنه وميگه :چي شده؟...خوشحال نيستيد؟
يکي از دخترها:اگه به شما در کشور خودتون مهمان بگند خوشحال ميشيد
بلاخره همه وارد زمين ميشند همينطور قهرمان خاکستري فيلم که خيلي هم دوست داشتني بنديا
به همراه دو تا دوستاش در حال خنده شوخي وارد زمين ميشند کمک مربي:بنديا ،آليا چطوريد؟
آليا با يه لبخند جواب ميده:آماده
کمک مربي:آسيب ديدگيت چطوره گنجان؟(نفر سوم گروه
گنجان:آسيب ديدگي خانم،زمان ميخواد تا بره
کمک مربي:شما ارشد بازيکن ها هستيد مثل اون رفتار کنيد(منظورش اينه که شما سابقه تون بيشتره)مقابل مربي جديدتون مودب باشيد
بنديا : ما مودبيم خانم ،آن زمان خودش مياد ورو به پيرمرد ميگه:سوکلا پيرتر شدي
بعدم سه تايي ميزنند زير خنده 



حالا اينجاست که کبير خان وارد ميشه و در رو پشت سرش ميبنده و چون ميبينه همه دارند حرف مي زنند سوت ميزنه، همه توجهشون به سمت کبير جلب ميشه
کبير:اسمم کبير خان ،من مربي تيم ملي هاکي خانم ها هستم که اونطوري که به من گفتن شما ها هستيد
بعد رو به کمک مربي ميگه: خانم کريشنا همه بازيکن ها حاضرند؟
کريشنا:بله آقا ،فقط يک نفر غائبه،پريتي سابروال
کبير : زمان گزارش(اعلام حضور)تا ساعت ده بود ،نه؟
اينجاست که يه دختري ميرسه پشت در و ميگه ببخشيد ،همه بر مي گردند طرف صدا
دختر در باز ميکنه و ادامه ميده:اينجا محل اسم نويسي تيم خانم هاست؟
کبير:زمان نام نويسي تيم هاکي خانم هاي هند تموم شده
دختر:من پريتي سابروال هستم
کبير:پريتي سابروال شما خيلي دير کردي ،سال بعد تلاش کن
پريتي:ببخشيد!؟
کبير:سال بعد
پريتي : ببخشيد!؟
کبير:سال بعد،همه لطفا روي يک خط
کريشنا: همه بيايد روي يه خط
پريتي بدون توجه به سال بعد گفتن هاي کبير مياد داخل و منتظر ميمونه و کريشنا يه نگاهي بهش ميندازه و رو به کبير ميگه:اون بازيکن خوبيه آقا
کبير يه نگاه به کريشنا ميکنه و براي اينکه صحبتش تلخ نباشه با يه لبخند ميگه :خانم کريشنا تصميم اينکه کدوم بازيکن خوبه و کدوم بازيکن بد رو
من ميگيرم ،ممنون
عجب قاطعيتي خوشم اومد
پريتي : شما...شما نميتونيد کاپتان تيم يه منطقه رو اينطوري بيرون کنيد
کبير:شما کاپتان تيم کدوم منطقه هستيد؟
پريتي:چانديگر
کبير : اين تيم چانديگر هستش؟
پريتي:نه
کبير هم شانه هاش رو به علامت اينکه پس همين يه تکون ميده و برميگرده طرف بازيکن ها

پريتي : اما من کاپتان تيم يه منطقه ام
کبير اين دفعه با عصبانيت برميگرده و ميگه:و من مربي تيم ملي خانم هاي هند هستم،من نمي خوام اسمي ازمنطقه ها بشنوم يا ببينم،من فقط اسم يک کشور رو ميشنوم ،هند
و تو اين تيم براي کساني که دير ميکنند جايي وجود نداره،بعد رو به بقيه ميگه : همه اين رو فهميدند؟
بعد چون ميبينه پريتي نمي ره رو به پريتي ميگه:خوب...خوب،بدو ،بدو ده دور رو در هفت دقيقه وبيا و اعلام آمادگي کن ،اگه رسيدي که بيا تو تيم وگرنه با قطار برگرد به چانديگر
کريشنا: آقا ،تو هفت دقيقه
کبير: هيس ... خانم کريشنا،حالا هرکدوم از بازيکن ها يک قدم مياد جلو و خودش رو معرفي ميکنه
بعد در حالي که دستش رو مياره بالا و به ساعتش اشاره ميکنه با انگشت به پريتي ميگه که برو که من حواسم هست،بعد مياد طرف صف وميگه: تو
بالبير:بالبير کور از پنجاب
کبير:دوباره
بالبير:بالبير کور از پنجاب
کبير:دوباره
بالبير:بالبير کور از پنجاب(البته هر دفعه بلند تر ميگه
کبير: از تيم جدا شو و برو بيرون
کومال:کومال چوتالا از هريانا
کبير:بيرون
مولي:مولي زيميک از ماني پور
کبير: بيرون
نترا: نترا ردي از آندرا پرادش
کبير: بيرون

رچنا(اينزياد تو فيلم نقش نداره):رچنا پرساد از بيهار
نيکلا(اينم زياد تو فيلم نيست البته همه تلاش کردند تافيلم به اين خوبي در اومد):نيکلا سيکورا از مهاراشترا
کبير: بيرون


ويديا: ويديا شرما از هند

اينجا ديگه بلاخره کبير يه لبخند ميزنه و برميگرده سمت ويديا(قربون دختر چيز فهم خوب نميشد از اول به بقيه تقلب ميرسوندي که اين بچه منظورش چيه
)
کبير:هوم!؟
ويديا:ويديا شرما از هند
کبير: بلند تر بگو
ويديا:ويديا شرما از هند
کبير يه دستي به شونه ويديا ميزنه وميگه:ممنون ،تو در تيم هستي،کس ديگري هست که براي پنجاب،هيماچل،تمايل نادو يا ريل ويز بازي کنه؟
يک حرفي رو خوب گوش کنيد و الان بفهميد چون من دوباره تکرارش نميکنم اين تيم تنها بازيکن هايي رو ميخواد که قبل از هر چيز براي هند بازي کنند بعد براي تيم خودشون ،و بعد از اون اگر اونا وقتي داشتند براي خودشون،اين کسي نيست که بازي ميکنه براي کار دولت يا براي خط راه آهن.هوم؟
سويي مولي:هو
کبير:هو؟لطفا بيايد يه بار ديگه سعي ميکنيم
حالا همه دوباره به صف برمي گردند واين دفعه همه خودشون رو از هند معرفي ميکنند اما من چون تا ويديا رو يه بار گفتم از بقيش ادامه ميدم
گل: گل لکبال از هند
راني (اين هموني که من عاشق اسمشم چون منو ياد يه دختري ميندازه که خيلي دوسش دارم

):راني ديسپوتا از هند
سويي : سويي مويي کرکتا ازهند
رينيا(اينم زياد نقش نداره):رينيا فرناندس از هند
مري: مري رالته از هند
آليا: آليا بس از هند
گنجان: گنجان لکاني از هند
وآخر سر گل سر سبد مجلس بنديا: بنديا نايک از هند
حالا پريتي هم نفس نفس زنان وارد ميشه و ميگه: پريتي سابروال از هند ،بعد هم ولو ميشه رو زمين

حالا تو صحنه بعد ليست اسامي رو نشون ميده که روي ديوار چسبونده شده ونشون ميده کي بايد رو کدوم تخت بخوابه همه جمع شدند که اسامي رو بخونند اما بنديا از راه ميرسه و برگه رو پاره ميکنه يعني اينکه هر کي هر جا دوست داره بخوابه کومال که از ديدن بنديا ذوق زده است مياد نزديک بنديا و بهش ميگه:خواهر تو بنديا نايک هستي ،مگه نه؟ تو رکورد چهل و دو گل ملي رو داري
بنديا:حالا
کومال:من خيلي از ملاقات با تو خوشحالم
بنديا خيلي بي تفاوت ميگه:پس برو برقص
بيچاره کومال از رفتار ناجور بنديا حسابي جا خورد و رفت ،مولي مياد وکيفش رو ميزاره رو تختي که بنديا مي خواست مال خودش باشه به خاطر همين بنديا هم ساک اون رو برمي داره و ميندازه پايين
مولي هم کيفش رو از روي زمين برمي داره و دوباره ميزاره رو تخت و رو به بنديا ميگه :بر طبق ليست اين تخت منه
بنديا:ليست اونجاست ،برو اونجا بخواب
مولي دوباره ميخواست کيفش رو از روي زمين برداره و بزاره رو تخت که مري مياد جلو وميگه فراموشش کن و مولي رو ميبره
بنديا:اين درسته
حالا که اون طرف دعوا بود اين طرف دو نفر داشتند با هم دوست مي شدند
نترا مياد کنار ويديا و ميگه:سلام ،من نترا هستم
ويديا:من ويديا هستم
نترا: من ميدونم ،تو در مسابقات مناطق جنوبي چهار تا گل رو حفظ کردي
ويديا:حفظش نکردم،يه جوري حفظ شد ،همش خوش شانسي بود
نترا: تنها بازيکن هاي خوب ، شانس خوبي دارند
سويي مويي وبالبير هم با هم همتختي شدند سويي داشت ميرفت رو تخت بالايي که بالبير متوجه زخم پاش ميشه و بهش ميگه:اين چيه؟
سويي هم طبق معمول ميگه:هو
بالبير:اين چيه؟
اينجا سويي يه چيزي ميگه که من متوجه نشدم چي گفت ولي چون سويي راني جون رو داره که کنارشه اون براي بالبير که مثل من متوجه حرف سويي نشده بود توضيح ميده که:اون گفت که يک شاخه اون رو زماني که با فيل سفر ميکرد خراشيده
بالبير:شما با فيل به دهلي اومديد(حالا خودش يه جوري صحبت ميکنه انگار با الگانسي ،هواپيماي شخصي ،چيزي اومده حالا خوبه ما يادمونه تو با از اين موتور سه چرخه ها اومدي)

راني:نه فقط از گاها تا مورني(معني مورني ميشه طاووس)
بالبير:مورني،اين مورني ديگه چيه؟ يه بار مورني يه بار فيل ،شما در باغ وحش زندگي نمي کنيد؟
راني :جهارکند،ما اهل جهارکنديم
اين جهاري هم که بالبير خودش از تو کلمه جهارکند بهش ميرسه معنيش ميشه شاخه وبرگ
بالبير:جهاري!،آهان اونجا شاخه و برگ زيادي داره
راني که ديگه کم کم داشت اعصابش بهم ميريخت ميگه:جنگل اونجا جنگل هست
بالبير:جنگل؟ شما از جنگل اومديد؟ شما جنگلي هستيد؟
حالا ديگه راني ناراحت ميشه و دست سويي رو ميگيره تا از اينجا ببردش ولي بالبير همينطور ادامه ميده که:شما مارها و عقربها رو ميخوريد؟اميدوارم اونها در کيفتون نباشند
راني کيف رو برمي داره که بره ولي بالبير مياد جلوش و ميگه:تو ناراحتي؟بسيار خوب ،تو روي زمين بخواب
راني و سويي هم ميرند حالا نوبت کومال و پريتي که با هم دعواشون بشه
پريتي يه پوستر رو کمد کنار تختش ميچسبونه که کومال سر ميرسه
کومال: تو چي کار ميکني؟
پريتي : ببخشيد؟
کومال: چيزي نيست که تو براش متاسف باشي ،اينو تکون بده
بعد ميخواد وسايل پريتي رو برداره که پريتي مانع ميشه وميگه:چيکار داري ميکني ؟اين تختخواب منه
کومال:تو بقچه به اين بزرگي رو اينجا نمي بيني؟
پريتي:خوب؟
کومال:خوب؟ من اول وسايلم رو اينجا گذاشتم بنابراين اين تخت مال منه
پريتي با لبخند:فقط به خاطر اينکه تو بقچه ات رو انداختي اينجا اين تختخواب تو؟
کومال:البته،تو هيچ وقت ايستگاه اتوبوس نبودي؟ من اول به اين تختخواب رسيدم
پريتي بسته کومال رو از رو تخت بر مي داره و بهش ميگه :طبق ليست اين تخت به اسم منه
حالا بين کومال و پريتي دعوا ميشه که همه تو جهشون به سمت اونا جلب ميشه وسر انجامش اينه که بقچه کومال به زمين ميخوره وشيريني هايي که مادرش براش گذاشته بود روي زمين ميريزه
کومال با عصبانيت ميگه:من ميخوام صورتت رو خرد کنم





که آليا در حالي که رو تختش خوابيده بود واسطه ميشه وبه کومال ميگه:هي بچه بيا اينجا،بيا اينجا
کومال هم شيريني هاش رو از روي زمين جمع ميکنه ومياد طرف گروه سه نفره بنديا وبنديا بهش ميگه که اينجا زمان ومکان هر دعوايي نيست،اينو واسه يه روز ديگه حفظ کن وقتي که تو دست بالاتري
و بعدش يه بنده خدايي رو که بالاي تخت آليا بود بيرون ميکنند و جاش رو به کومال ميدند
بنديا:بيا اينجا کنارما باش
و اينطوري تو خوابگاه بلاخره همه چيز منظم ميشه

فردا حدود ساعت چهارکبير همه رو صدا ميکنه و در حالي که همه تو زمين صف کشيدند و از سرما ميلرزند کبير آستين کوتاه پوشيده وداره براشون حرف ميزنه
کبير:به من گفتند از بين دويست و پنجاه ميليون دختر در اين کشور شما بهترين بازيکن هاي هاکي هستيد،شما خوش شانسيد اما همينطور بدشانس هم هستيد،زيرا حالا در مورد اين حرف من تصميم ميگيرم،براي من شما شانزده دختر هستيد که يه خورده بيشتر به هاکي علاقه داريد،بيشتر از اين انتظار نداشته باشيد ، چون شما پشيمون خواهيد شد 
حالا کبير هم کاپشنش رو ميپوشه و رو به بازيکن ها ميگه:ده کيلومتر ،همه بيايد
حالا اينجاست که همه مي ايستند و همديگر رونگاه ميکنند وکبير شروع ميکنه به دويدن
بنديا رو به آليا و گنجان ميگه: با ما براي مسابقه تمرين ميکنه يا ماراتن
و همه شروع ميکنند به دويدن البته بيرون ورزشگاه ،هوا روشن شده بود که بنديا دوبار در حال دويدن به دوستاش ميگه:دويدن ساعت چهار صبح از ما بازيکن هاي هاکي بهتري نمي سازه،چطور اون جرات ميکنه با بازيکنهاي ملي اينطوري رفتار کنه،ما بچه نيستيم،آيا اون فکر ميکنه ما نميدونيم چطور تمرين کنيم؟
و حالا داخل زمين وسوت کبير وتعيين جاها
کومال مياد سمت پريتي وبهش ميگه: حرکت کن و دوباره دعوا که کبير ميبينه و به بقيه ميگه بريد سر جاهاتون و بعد مياد سمت کومال و پريتي وميگه چي شده؟
مشکل چيه؟ وبه کومال ميگه: تو بازيکن راست هستي
کومال: اما آقا
کبير: من فکر ميکنم تو راست بهتر بازي ميکني
کومال: اما ...من هميشه تو تيم هريانا به عنوان فروارد مرکزي بازي مي کردم
کبير:خوب برو براي تيم هريانا بازي کن
البته اينجا سر پريتي هم شکسته که به لطف حذف بيش از حد فيلم چاکده ما نتونستيم ببينيم موضوعش چيه
نفر بعد بنديا است که نترا به نزديکيش مياد وبنديا بهش ميگه:چي شده؟
نترا:آقاي مربي به من گفته در خط فروارد بازي کنم
بنديا:برو خونه وبازي کن
وقتي بنديا ميبينه که نترا نمي ره دوباره بازيش رو رها ميکنه و بهش ميگه:گوش کن ،يه کاري کن اونو هل بده بيرون و برو جاي اون
نترا: اما مربي به من گفته اينجا بازي کنم
بنديا:بنابراين اگه مربي ازت بخواد که بپري تو چاه تو اين کار رو ميکني؟
نترا:اما مربي
بنديا:گوش کن ، مربي مياد و ميره اما تو ميخواي با ما باشي ،نه؟
نترا:بله،اما مربي
بنديا:نگاه کن اون رفته آب بخوره تو برو جاش رو بقاپ،و يه چيز ديگه ،اسمي از من نبر
نترا هم نااميد سري تکون ميده و ميره اما کبير اون رو ميبينه و برش ميگردونه و با هم مياند سمت بنديا
کبير رو به بنديا:چي شده؟
بنديا:من هر سال فوروارد بازي ميکنم
کبير:بله،اما در اين تيم تو در مرکز هستي
بنديا حرف کبير رو قطع ميکنه و ميگه:اين تيم يا اون تيم براي من فرقي نمي کنه
کبير : اما براي تيم فرق ميکنه ، تو بازيکن باتجربه و قوي هستي ،تيم به تو در قسمت مرکزي نياز داره برو به موقعيت جديد
بنديا:متاسفم
کبير:هوم،بيرون

بنديا: چي؟
کبير : برو بيرون بشين و اجازه بده بقيه بازي کنند، بيرون
بنديا هم يه نگاه وحشتناک به کبير ونترا ميکنه و آروم آروم ميره بيرون
بازي شروع ميشه و پريتي توپ رو ميگيره و کسي نبود که جلوش رو بگيره اما کومال که مدافع ها جلوش رو گرفته بودند هي داد ميزد که به من پاس بده خوب پريتي هم بهش پاس نميده و گل ميزنه و کومال از اين جريان ناراحت ميشه اما کبير پريتي رو تشويق ميکنه
اما دفعه بعد توپ دست کومال و با اينکه مدافع ها دورش رو گرفتند و پريتي آزاد به پريتي پاس نميده و خودش به سختي گل ميزنه واين کار کبير رو عصباني ميکنه و بعد از گل کومال رو صدا ميکنه که بيا اينجا
کبير: اين چي بود؟
کومال:من گل زدم آقا
کبير هم که دست به بيرون کردنش عاليه ميگه:بيرون
کومال: اما شما نديديد که اون هم همين کار رو کرد
کبير: من هر چيزي رو که اينجا اتفاق افتاد ديدم،وقتي اون گل زد هيچ کس دور و بر اون نبود،اما وقتي تو گل زدي اون اينجا بود و تنها شخصي بود که در موقعيت گل بود،بيرون
کومال هم ميره بيرون و درحالي که داشت ميرفت ميگه:همه ميتونند تنها خانم رو ببينند اما براي ديدن اشتباهات اون نابينا هستند
اين جمله کومال يه چيز تو اين مايه هاست زياد مطمئن نيستم)بايد برند انگليس ،خانم هاي شهري گذشتشون رو فراموش کردند
فقط يه بار پات رو بزار تو دهکده من ،اگر من تو رو نبستم به دم بوفالو ميتوني اسمم رو عوض کني
، حالا کنار بنديا رو نيمکت ميشينه

و ادامه ميده: مربي طرف خانم رو گرفته
بنديا : اون فقط مربي ،خدا که نيست
بعد نشون ميده که کبير داره با ويديا تمرين ميکنه و بنديا اين صحنه رو ميبينه ويه لبخند تلخ ميزنه ودستش رو ميزاره رو پشت کومال و ميگه : بيا اجازه بده ما براي مدتي اينجا استراحت کنيم
بازي ادامه پيدا ميکنه و آليا يواشکي براي اينکه جلوي مري رو بگيره با چوب هاکي ميزنه تو شکمش اما مولي دوست مري اين صحنه رو ميبينه و اونم با خطا جلوي آليا رو ميگيره و بينشون دعوا ميشه کبير هم سوت ميزنه و هر دو تا رو بيرون ميکنه آليا مياد رو نيمکت بنديا اينا و مولي هم ميره رو اون يکي نيمکت
وادامه بازي اين دفعه توپ دست بالبير و هر چي ميگه که سويي بياد جلو تا توپ رو به اون بده سويي نمياد و وقتي توپ از دست ميره بالبير عصباني ميشه و به سويي حمله ميکنه اما کبير ميرسه و اونها رو جدا ميکنه 
کبير: چي شده؟
بالبير:شما نميبينيد؟اين اجازه ميده اونها گل بزنند
کبير : تو ميدوني که اون نمتونه پنجابي بفهمه
بالبير : اون بايد ياد مي گرفت قبل از اينکه مي اومد اينجا
کبير : اون فقط بايد هاکي ياد مي گرفت که گرفته،ازش معذرت بخواه
بالبير: من هرگز از پدرم هم معذرت نخواستم
کبير : بيرون
بالبير : چي؟
کبير اين دفعه با عصبانيت ميگه:بيرون
بالبير هم در حالي که بيرون ميرفت با خودش ميگه : من هميشه گفته بودم با جنگلي ها يازي نکن
و مياد ميشينه رو همون نيمکتي که بنديا اينا نشسته بودند
بنديا: تو خيلي عصباني به نظر ميرسي،اينجوري به نظر مياد که تو ميخواي سر اونو (کبير)بشکني
بالبير:بايد من براي تو رو بشکنم
اينجا بنديا يه نگاه آليا ميندازه و جفتشون لبخند ميزنند
همه بعد از تمرين وسايلشون رو جمع ميکنند که برند اما کريشنا مياد پيش کبير و ميگه:آقا اينا تا کي بايد رو نيمکت بشيننند؟
کبير :نمي دونم
کريشنا: من فکر نميکنم هيچ کس بتونه به اين دختر ها ياد بده که کنار هم هاکي بازي کنند
کبير : براي آموزش هاکي به اونها که راه دوري باقي مونده،من نياز دارم قبل از هر چيز به اونها يه چيز هاي ديگه ياد بدم،عصر بخير 

وقتي بنديا و آليا بر مي گردند خوابگاه ميبينند دوباره جاي خوابييدن ها بر طبق ليست شده و همه هم راضيند
بنديا به گنجان ميگه : اين چيه؟
آليا:چيدن جديد براي خوابه
گنجان : قديمي،بر طبق ليست قديمي
بنديا : پس؟به اونها بگو ليست رو بکنند،بيايد،بريد سر جاي قبليتون
کريشنا وارد ميشه و ميگه: مربي نمي خواد هيچ دختري با دختر ديگه اي از ناحيه خودش بمونه
بنديا:اجازه بده اون بگه،کي قبول ميکنه؟
کريشنا:همه قبول کردند اگه تو مشکلي داري با مربيت صحبت کن
بنديا: همه روز رو در خورشيد ميسوزونه و شب هم جاي خواب رو عوض ميکنه،اين کمپ ملي يا کمپ پناهندگان؟چرا؟ به اين چه ضرورتي هست اون ميتونست مجبور کنه که هم روي نيمکت بخوابند؟

حالا تو صحنه بعد ويديا داره با تلفن حرف ميزنه
ويديا: چطوري؟
يه پسري از پشت تلفن جواب ميده:خيلي طول کشيد،لطفا برگرد
ويديا: من نمي تونم برگردم
حالا پسر رو نشون ميده که داره با تلفن حرف ميزنه و پدرشم داره کنارش ميچرخه
پسر:عروسي خواهر عمو سمير،پدر و مادر از من خواستند به تو زنگ بزنم
ويديا:راکيش تو ميدوني اين کمپ ملي
راکيش:اما ويديا
پدرش گوشي رو ميگيره و ميگه:نگاه کن،خانواده اول و بازي دوم
ويديا : اما پدر جون
پدر شوهر:نگاه کن ،تو اصرار کردي و ما اجازه داديم که تو بازي کني،حالا ما به تو زنگ زديم پس با قطار بعدي برگرد
ويديا:بله،اما من
حالا گوشي رو دوباره راکيش ميگيره
ويديا:راکيش خواهش ميکنم بفهم،من نميتونم بيام،من همه زندگيم رو منتظر اين کمپ بودم
راکيش:ويديا،تو خيلي بزرگي ولي من مثل تو نيستم ،من نمي تونم همه زندگيم رو منتظر تو بمونم،فردا عروسي اگر ميخواي بيا و گرنه فراموشش کن
حالا کبير از اون طرف داشت رد مي شد که متوجه ويديا ميشه و ميرند که با هم صحبت کنند
کبير:پس؟
ويديا:اونها يه عروس ميخواند،بعدش بچه ميخواند،اما من بجزاين چوب هاکي چيزديگه اي ندارم 
درحالي که داشت اين حرف رو ميزد چوب هاکي رو بلند ميکنه که نزديک بودبخوره تو سر کبير ولي کبير خودش رو کنار ميکشه
کبير :اونها رو هم اينجوري ميترسوني؟اگر ميخواي ميتوني براي دو روز بري خونه
ويديا:اگر من حالا برم،من نميتونم برگردم،يا اين يا اون
کبير : اما وقتي تو ازدواج کردي
ويديا حرفش رو قطع ميکنه و ميگه:من به اونها همه چيز رو گفتم،اونها از اون هيجان زده بودند من يک شغل مطمئن با سهميه ورزشي داشتم که به خوبي کار دولتي بود
کبير:حالا چي؟
ويديا:عادتشون از بين رفته حالا اونها عروس ميخواند،گاهي اوقات فکر ميکنم چرا بازي کردن تو اين کشور اينقدر چيز بديه
کبير:نه،تو ميتوني باسياست بازي کني،کريکت بازي کني اما هاکي؟يه خورده سخته
حالا بنديا که داره از بالا پايين رو نگاه ميکنه به آليا و گنجان ميگه : شما اسم محمد بن توگلاک رو شنيديد؟
آليا: اون جذابه؟
بنديا:اون پادشاه بود ،پنج هزار سال قبل،ديونه بود حال همه رو هم خراب کرده بود،اون ساخت سکه هاي طلا و نقره رو متوقف کرد براي مس براي اولين بار،تو پنج سال بيرونش کردند، اين مثل اين مربي است که بايد بره،اون فکر ميکنه هر کاري ميتونه انجام بده
گنجان:اگه تو اينقدر باهوشي چرا ازش تو بازي استفاده نميکني؟
بنديا:اون رو تو همين چند روز بيرون ميکنم،انجمن اون رو با لگد بيرون ميکنند،سيستمي مثل اين کار نميکنه،اسم خوبي براي اونه ،توگلاک
فردا سر تمرين وقتي بچه ها وارد زمين ميشند کريشنا ميگه:مولي ،بالبير،کومال،بنديا،آليا شما رو نيمکت بشينيد
بنديا:بنابراين ما تا زماني که براي اون بازي نکنيم اون ما رو رو نيمکت نگه ميداره،اين توگلاک کاملا ديونست ،باشه ما هم ديونه ايم حالا ما فقط تو مسابقات بازي ميکنيم
اما همين موقع بالبير ميدود طرف کبير:آقا،هي آقا ،منم ميخوام بازي کنم ،خوب من واقعا متاسفم
کبيرم اونو راهنمايي ميکنه طرف سويي يعني بايد بري از اون معذرت بخواي
بالبير هم با هزار تا مکافات اين کار رو ميکنه بازي شروع ميشه وطبق معمول پريتي گل ميزنه کومال که رو نيمکت نشسته ميگه : درواقع اون بازيکن بدي نيست،وقتي با شدت به توپ ضربه ميزنه چهار تا دختر ميخواد تا جلوش رو بگيرند
آليا: از دشمنت تعريف ميکني؟
کومال:لطفا پام رو بيرون نکش خواهر،مربي قبلا ما رو از بازي کردن متوقف کرده
پريتي دوباره حمله ميکنه و اين بار کومال طاقتش رو از دست ميده و ميخواد بره که بنديا نميزاره
کومال رو به بنديا: خواهر اجازه بده بازي کنيم
بنديا:بازي ميکنيم ولي در جاي خودمون
پريتي گل ميزنه و کومال پا ميشه و رو به بنديا ميگه : تو قبلا چهل و دو تا گل زدي ولي من هنوز شروع هم نکردم
و کومال هم ميره پيش کبير:آقا اجازه بده منم از خانم عذر خواهي کنم
وکبير به پريتي نگاه ميکنه و کومال ميره پيش پريتي تا ازش عذر خواهي کنه
کومال:هي خانم،آيا عذر خواهي منو مي پذيري؟يا ترجيح ميدي بري زندان؟
پريتي : چي؟
کومال: نگاه کن اگه تو منو نبخشي من با تو دعوا مي گيرم،در دعوا يا من سر تو رو ميشکنم يا تو سر منو ميشکني و ما به زندان ميريم،به هر حال ...پس بگو عذر خواهي منو قبول ميکني يا بايد بريم پيش پليس
پريتي در حالي که داشت آب ميخورد با کومال دست ميده و بنديا اينا هم داشتند اين صحنه رو ميديدند اينجا بود که مولي به اين نتيجه ميرسه که نشستن رو نيمکت فايده نداره و اونم بايد بره و چون طرف مقابل اون يعني آليا خودش رو نيمکته کار اين از همه راحتتر بود چون يه عذر خواهي از کبير ميکنه و ميره تو زمين، ولي بنديا و آليا همچنان رو نيمکت نشستند،زمان استراحت تو رختکن خوابگاه تو جمع بچه ها بنديا شروع ميکنه به صحبت کردن
بنديا:در فينال جام جهاني تيم به پاکستان باخت
آليا:اون کاپتان تيم بود نه؟
بنديا:کاپتان کجا،کاپتان پاکستان بود در لباس هندوستان
آليا : چي ميگي؟
بنديا:من تنها نيستم همه اينو ميگند
آليا:پس چطور مربيش کردند؟
بنديا:اين هند ،اينجا هر چيزي ممکنه
آليا:اون به ما جام جهاني رو ياد آوري ميکنه
بنديا:او يه بار کشورش رو فروخته ،اين دفعه اون ممکنه ما رو بفروشه
گنجان يهو سر ميرسه:شما بچه ها نشستيد اينجا و داريد کفشهاتون رو براي استراحت تميز ميکنيد،بيايد ببينيد کي پايين هست
هم جمع ميشند :کي؟
گنجان به بنديا که اصلا حوصله نداره ميگه :حدس بزنيد ،اونم بي حال
ويديا: چي شده ستاره سينما اومده
گنجان:آبهيمانيا سينگ
حالا اينجا همه جيغشون ميره هوا و آليا از جاش ميپره مياد سمت گنجان حالا ميگم خوب شد نگفتن شاهرخ خان اومده وگرنه معلوم نبود اينا چي کار ميکردند؟؟؟؟؟؟؟؟
آليا:چي؟
گنجان :بريد خودتون ببينيد، برادر اومده يکي رو ببينه
آليا:اون براي تو برادر ،ولي براي ديدن چه کسي اومده
بريم ببينيم
همه بدو بدو ميرند بيرون رو تراس و از همه جلوتر آليا ، کريشنا هم اونجا رو تراس بود آبهيمانيا هم که يکي از ستاره هاي کريکت پايين به ماشينش تکيه داده که پريتي مياد و بغلش ميکنه
کريشنا:اون(پريتي) عجب ناقلايي چرا به هيچ کس نگفت اون نامزدشه؟کبير تا فردا صبح به اون مرخصي داده
اينجاست که آليا از شيطنت خودش رو به غش کردن ميزنه
ولي همه باورشون ميشه اما اون چشمش رو باز ميکنه و ميگه :اونا تا صبح چي کار ميکنند؟
ماجراي بين پريتي و ابهيمانيا رو هم به صورت خلاصه براتون ميگم که آبهيمانيا کاپتان تيم شده و به خودش افتخار ميکنه ولي به پريتي ميگه که تو اين هاکي رو رها کن
پريتي هم جواب ميده اگه رهاش کنم چيکار کنم اونم ميگه حال کن ،با هم سفر ميکنيم کاپتان تيم کريکت هند به همراه همسرش و به پريتي ميگه که با پدر پريتي صحبت کرده که با هم ازدواج کنند ولي پريتي ميگه پس من چي من الا عضو تيم ملي هاکي هستم اونم جواب ميده اين يه بازي احمقانه است پريتي هم جواب ميده پس کريکت هم همينطوره
آبهيمانيا:نگاه کن کريکت کجا و هاکي کجا

خلاصه فردا صبح همه داشتند بازي ميکردند به غير از آليا و بنديا که يهو حوصله آليا سر ميره و ميگه:بريم بازي کنيم
بيا،ما هفت روز که رو اين نيمکت نشستيم،ما بازيکنيم يا عضو انجمن که کنار زمين نشستيم بيا بيا بريم
بنديا هم يه نگاه عصباني به کبير ميکنه و بلند ميشه وميگه:من بازيم رو بهش نشون ميدم،اگر اونو مجبور نکردم دوباره منو فوروارد بزاره اسمم بنديا نايک نيست يا اسم اون محمد بن توگلاک

دو تاشون ميدوند سمت کبير و آليا ميگه :ببخشيد آقا ،ديگه تکرار نميشه
بعد کبير به بنديا نگاه ميکنه اونم فقط يه متاسفم ميگه کبيرم ميگه خوب تو ميتوني در قسمت مرکزي بازي کني
کريشنا که کنار کبير ايستاده در حالي که کبير کاپشنش رو در مياره تا دور کمرش ببنده بهش ميگه:خدارو شکر آقا وضعيت در کنترل شما است
کبير : نه خانم کريشنا اين فقط خارج از کنترل
حالا کبير شروع ميکنه به تمرين دادن چشمتون روز بد نبينه بلايي سرشون مياره که نگو
به نترا که همش ميگفت سريعتر
به گل بيچاره هم هي ميگفت پاس، جوري که دختره دست و پاش رو گم کرده بود بلاخره بعد از چند ثانيه ميتونه پاس بده اونوقت کبير با عصبانيت بهش ميگه تشکر
حالا نوبت آليا بود که ضد حال بخوره توپ دست آليا بود و نگهش داشته بود کبير مياد جلوش وميگه هيچ بازيکني توپ رو بيشتر از پنج ثانيه نگه نداره بعد دستش رو ميگيره جلوي صورت آليا و شروع ميکنه از پنج برعکس شمردن
آخي طفلي راني يه توپ ميومد طرفش که اين ميترسه و جاي خالي ميده کبيرم مياد دستش رو باعصبانيت ميگيره و برش ميگردونه و ميگه: مشکلت چيه؟ آيا تو توپ رو نميبيني؟ يا از توپ ميترسي؟ميخواي چند روز با توپ تنيس تمرين کني؟
حالا توپ دست پريتي بود اونم سرش رو آورده بود پايين و جلو ميرفت اون بالبير رو رد ميکنه و بالبير هم عصباني ميشه و چوبش رو به زمين ميزنه اما پريتي که جلوتر ميره چون حواسش به توپ بود و سرش پايين يهو کبير جلوش سبز ميشه و توپ رو با پا ميگيره بعد با عصبانيت به پريتي ميگه:نگاه کن و پاس بده،توقف کن نگاه کن و اون رو به جلو حرکت بده،جلوي خودت رو نگاه نکن جلوي توپ رو نگاه کن حالا توپ رو بردار،توپ رو بردار(پريتي هم توپ رو برميداره)حالا بزارش تو جيبت و برگرد خونه،برو تو چانديگره بازي کن نياز نيست اينجا بازي کني
بعدش ميره سراغ بالبير:وتو،چه چيز تو رو اينقدر عصباني ميکنه؟اول بازيت رو بالا ببر بعد صدات رو،اگر يکبار ديگه من بشنوم که تو فرياد زدي تو هم بيرون ميري
بنديا توي بازي يکي رو هل ميده و کبير هم ميبينه و مياد به سمتش و ميگه:هي تو ،تو چطور بازيکن مرکزي هستي؟بخاطر اينکه تو باتجربه ترين بازيکن تيم هستي کار تو هل دادن خط فروارد نيست بلکه آموزش به اونهاست
بنديا داشت ميرفت که کبير دستش رو ميکشه و بهش ميگه يه چيز ديگه:هر تيم فقط يک قلدر ميتونه داشته باشه و قلدر اين تيم منم


حالا کومال پاس ميده و کبير مياد جلو و ميگه:تو!زنگ ميزني بعد پاس ميدي؟اين پاسه؟تو برات کافيه که تو زمين هاي شخم زده روستات بازي کني ،برو پيش پدر و مادرت و هاکي رو فراموش کن
بعد رو به بقيه:شما چي رونگاه ميکنيد ؟بريد دنبال توپ
کبير اينقدر تمرين ميده تا نترا از حال ميره و همه دورش جمع ميشند
کبير:خانم کريشنا به اون آب بده و بيرون ببرش ،سريعتر،هي شما بهترين بازيکن هاي هاکي کشور هستيد،شما ميخواهيد به جام جهاني بريد؟
بعد با تمسخر ميگه :براي برافراشتن پرچم هند،اين انجمن راست ميگند چطور ميخواهيد هاکي بازي کنيد،وقتي شما نميتونيد مثل يک تيم بازي کنيد چطور ميخواهيد جام جهاني روببريد،چرا به اون نگاه ميکنيد؟ اون بيهوش شده نمرده
که،خانم کريشنا اونو ببر بيرون،من قبلا گفته بودم اين تيم فقط بازيکن هايي رو ميخواد که اول از همه براي هند بازي کنند،بعد براي تيمشون و بعد اگه وقتي موند براي خودشون،يه بار ديگه شروع ميکنيم

اينقدر کبير بهشون تمرين ميده که بعد از تمرين همشون له و لورده بودند وقتي همه ميرند تا يه آبي به دست و صورتشون بزنند بنديا به حرف مياد وميگه: ديديد چه اتفاقي افتاد وقتي شما اجازه داديد که مربي فکر کنه که خداست،من قبلا به شما گفته بودم همينجوري که باتجربه ترين نشدم،ساعت چهار از خواب بيدار شو و بيست کيلومتر بدو و در زمين اون به ما اجازه نميده که بازي کنيم،اين چه جور کمپيه؟
کومال به گنجان که دستش زخمي شده ميگه :خيلي زخمي شدي
بنديا به قلبش اشاره ميکنه و ميگه: اينجاش زخميه،اون به ما چي گفت ،به توپ ضربه بزنيد
بنديا ميره طرف سويي وميگه: اون خيلي خوب ميدونه که تو نميتوني انگليسي صحبت کني،باز هم ميگه ياد بگير،چيزي تو نتونستي تو کل زندگيت ياد بگيري رو تو يک روز ياد بگير وگرنه از تيم برو بيرون
بالبير:هي اون نميتونه اينجوري بيرونت کنه،نگران نباش من بهت ياد ميدم،چطور اون ميتونه تو رو از تيم بندازه بيرون؟
بنديا:چيه آليا تو چي مي گي؟
آليا:نه براي خوردن آزاديم نه براي بيرون رفتن وقتي هم بازي ميکنيم اون به ما توهين ميکنه
بنديا:اين مدرسه ابتدايي نيست،هر کدوم از اين دختر ها بازيکن سطح ملي هستند درليگ منطقه خودشون اين دليلي که اونها اينجاند،و اگه کسي بين ما شکست خورده است اونه،توي جام جهاني اون کشور رو فروخت از تيم از کشور رفت بيرون،من ديگه چي ميتونم بگم ؟ من خجالت ميکشم بيشتر از اين بگم
ويديا که پيش نترا بوده از راه ميرسه
بنديا:نترا چطوره؟
ويديا:خوبه،دکتر گفته اون تا دو روز ديگه ميتونه برگرده سر تمرين
بنديا:تمرين،ديونه که نيستي؟از حالا تمريني نيست،هيچکس از فردا نميره سر تمرين
ويديا:نگاه کن بنديا
بنديا: تو نگاه کن،ما ميدونيم تو به اون علاقه داري ولي تو بايد تشخيص بدي که تيم اينطرفه ،اينکه تو ميخواي کدوم طرف باشي رو خودت انتخاب کن،من فکر کردم،حالا فقط انجمن که ميتونه تصميم بگيره چطور اين تيم بايد بره، راهي که تيم ها هميشه اونطوري ميرفتند يا راهي که اين توگلاک ميخواد
بعد يه برگه از تو کيفش در مياره و به همه ميگه که امضاش کنند که از اين به بعد يا مربي اينجا ميمونه يا تيم ما
از اون طرف کريشنا و کبير داشتند شام ميخوردند کبير خيلي راحت و کريشنا خيلي با فکر وغمگين
کريشنا:آقا
کبير : بخوريد
کبير : امروز خيلي زياد روي کرديد،از اون گذشته اينا دخترند،چقدر ميتونيد به زور اينها رو جلو ببريد ،اگه شما در اونها دنبال قدرت پسر ها ميگرديد
کبير حرفش رو قطع ميکنه و ميگه :قدرت نه من دنبال جرات(حميت) ميگردم،تو نياز نداري يه تيم پر قدرت بسازي بلکه نياز داري يه تيم پرجرات(با هدف)بسازي
کريشنا: اما آقا شما اينجوري اونها رو با خودتون دشمن ميکنيد
کبير : اگه بخواند دشمن من بشند بايد با هم دوست بشند و خانم کريشنا براي ساختن يه تيم اين بهاي کميه

فردا صبح وقتي کبير و کريشنا ميرسند ميبينند هيچ کس توي زمين نرفته و همه بيرون ايستادند
کريشنا:چرا تو زمين نيستيد؟
کبير:مشکل چيه؟
ويديا نامه رو ميده دست کبير و ميگه:تيم نمي خواد با شما تمرين کنه
کريشنا: چه مزخرفي داري ميگي ؟
ويديا:همه ميخواند که مربي عوض بشه
کريشنا:يکي به همتون ميدم
بنديا:چي شده خانم کريشنا؟چرا ميخواي ما رو بزني؟ ما مثل يکي نيستيم که کشورمون رو فروخته
اينجا کبير يجوري عصباني ميشه که نگو ، مي خواست بکوبه تو دهن بنديا اما کريشنا يهو داد ميزنه: آقا
و کبير هم نمي زنه اما داشت اشکش در مي اومد خيلي دل آدم تو اين صحنه واسه کبير ميسوزه هر چقدر تمرين سخت به اينا داد و اذيتشون کرد اما اينا با همين يه حرف جبران کردند
کبير:هفت سال،بعد از هفت سال من با اين اعتقاد به هاکي برگشتم،تا براي اون دليلي که يک بار تيم من باخت يک بار براي همون دليل پيروز بشه(منظورش خودشه)اما
امروز من دوباره باختم






شما با من مشکل نداريد،شما مشکل داريدچون من شما رو مجبور کردم که نه مقابل هم بلکه کنار هم بازي کنيد، من مجبورتون کردم قبل از خودتون به تيمتون فکر کنيد
مجبورتون کردم قبل از اينکه براي منطقه خودتون بازي کنيد براي هند بازي کنيد
خوب ،شما برنده شديد و من باختم،اما من متاسف نيستم که از شما باختم ، من متا سفم که من دارم به کشورم ميبازم،چيزي که قسم ميخورم بعد از دادن خونم ،عشقم و زندگيم من اعتقاد نداشتم که يک بار براي تيمش بازي کنم ومن ميخواستم همه زندگيم رو براي تيمش بازي کنم
من از مربيگري اين تيم استفا ميدم










بعدم در حالي که خيلي ناراحت بود ميره ، صحنه بعد شب و داخل خوابگاه رونشون ميده که حال همه گرفته است و تو زمين هم کبير به سختي داره کار ميکنه که کريشنا ميرسه و ميگه: آقا لطفا يک بار ديگه فکر کنيد،شما براي اينکه اين تيم خوبي بشه خيلي سخت کار کرديد 
و صحنه بعد فردا صبح که کبير همه رو جمع کرده تا روز آخر رو با بچه ها باشه اونها مثل لشکر شکست خورده منتظر صحبت کبيرند
کبير: امروز آخرين روز بودن من تو اين کمپه،قبل از اينکه من برم ميخوام همه پرسنل رو براي نهار ببرم، شما هم اگه ميخواهيد ميتونيد با ما بيايد از اون گذشته اجباري نيست
ولي خوب همه ميرند با اون بلايي که ديروز سر کبير آوردند ديگه خيلي نامردي بود که نرند به خاطر همين همه ميرند،تو رستوران هم همه ناراحت نشسته بودند و از هيچ کس صدايي در نمي اومد کبير هم همش منتظر بود يه چيزي بشه خودشم نمي دونست چي فقط ميخواست يه چيزي بشه و بلا خره يه اتفاقي افتاد
دو تا پسره که کنار مولي ومري نشسته بودند بهشون يه چيزي مي پرونند که بالبير که کنار مري نشسته بود متوجه ميشه و ميره ميزنه تو گوش پسره بعدش هم اون بالبير رو هل ميده و اين دفعه کل ميز مري اينا براي کمک به بالبير پا ميشند و حسابي اون دو تا پسر رو ميزنند

هر چقدر هم کريشنا و اون پيرمرد ميخواستند برند جلوشون رو بگيرند کبير نميزاره و بلاخره پسره از رستوران پرت ميشه بيرون و دوستاش که بيرون بودند مياند داخل و شروع ميکنند با بالبير اينا دعوا گرفتن
ولي اينجاست که خون بقيه به جوش مياد و ميرند به کمک دوستاشون و دعوا حسابي بالا ميگيره اينا هم هر دو نفر يدونه پسر رو داشتند ميزدند


کبير هم از خدا خواسته منتظر همين بود نميذاشت که کريشناو پيرمرد برند جداشون کنند
فقط يکبار يه پسر ميخواست از پشت راني رو بزنه که کبير سر ميرسه و جلوش رو ميگيره وميگه:از پشت نه مثل مرد ها از روبرو حمله کن،و يه چيزي، در هاکي ما نامردي وجود نداره
خلاصه بعد از کلي کتک زدن پسرها و به هم ريختن رستوران همه دور ميز کبير جمع ميشند

کومال:آقا من فقط ميخوام بگم،يعني اينکه ...چيزي که اتفاق افتاده،اتفاق افتاده بحث کردن در موردش چه فايده اي داره
البته همشون به سختي داشتند حرف مي زدند خوب خيلي سخته که ديروز با يکي اونجوري صحبت کني و بيرونش کني حالا امروز بخواي دوباره برش گردوني
گنجان: آقا اون چيز که اون ميخواد بگه...چيزي که ما همه ميخواهيم بگيم
و ديگه نمي تونه ادامه بده کبير هم منتظر ادامه صحبتش نميمونه از جاش بلند ميشه در حالي که همه ترسيده بودند
که اون قبول نکنه ميگه:فردا صبح ساعت پنج
ميخوام همتون رو تو زمين ببينم



اين تيکه خيلي قشنگه کبير عينکش رو ميزنه
به چشمش و از رستوران بيرون مياد در حالي که دخترها هم دنبالشندو آهنگ چاکده هم پخش ميشه که زيبايي اين صحنه رو چند برابر ميکنه

و فردا صبح روز از نو روزي ازنو بازم صبح و دويدن البته اين دفعه دو کيلومتر بيشتر ولي همه به غير از بنديا با کبير خوب شدند و از تمرين باهاش لذت ميبرند بعد هم آهنگ زيباي چاکده همزمان با تمرينات پخش ميشه که خيلي تيکه قشنگيه که اين تيکه ها جز پروموي فيلم هم بود البته اين آهنگ چاکده يه جور ديگه هم اجرا شده که اونم قشنگه شاهرخ اين آهنگ رو تنها تو ورزشگاه ميخونه ، اون که جز فيلم نيست نميدونم جز چيه ولي آهنگش کامل و قشنگه


البته اينم بگم چاکده خيلي حذفي داره نميدونم چرا بايد کارگردانش اينقدر اين فيلم رو حذف ميکرد ولي تيکه هاي باحالش رو حذف کرده که شايد بعضياتون تيکه هاي حذفي رو ديده باشيد چون لينکهاش رو ميشه پيدا کرد ولي اگه خودمم تونستم دفعه بعد يه سري لينکهاي حذفي چاکده رو براي دانلود ميزارم تا ببينيد چه تيکه هاي قشنگي از اين فيلم حذف شده


خوب بعد از تموم شدن آهنگ چاکده نشون ميده که پريتي بازم پيش نامزدش و نامزدش بهش ميگه :تو چطور ميتوني بريي؟
پريتي:چرا؟
آبهيمانيا:ماداريم ازدواج ميکنيم
پريتي:چي؟
ابهيمانيا:تو نمي توني بيست وپنجم بري چون ما دوم عروسي داريم،من از پدر ومادرت پرسيدم و اين روز رو تعيين کرديم
پريتي:و من؟نياز نبود از من بپرسي؟
آبهيمانيا:چرا بايد از تو ميپرسيدم؟ تو ميخواي با من ازدواج کني مگه نه؟
پريتي:اما ،نه مثل اين،من به وقت نياز دارم
آبهيمانيا:براي چي؟
پريتي : من دارم ميرم جام جهاني
آبهيمانيا:چرا مثل ديونه ها صحبت ميکني؟تو ميخواي عروسيمون رو براي جام جهاني به تاخير بندازي؟
پريتي:اگه اين جام جهاني براي تو بود؟
آبهيمانيا:اون قضيه اش فرق ميکنه ، اون جام جهاني کريکته،خيلي مهمه
پريتي:اين هم براي من خيلي مهمه
آبهيمانيا:از ازدواجم بيشتر؟
پريتي: من دارم ميرم ،شب بخير
آبهيمانيا:برو ،برو در جام جهاني بازي کن اگر شکست خوردي همسر من ميشي و اگر پيروز شدي بازم همسر من ميشي،اينجوري نيست که تو از جام جهاني برگردي و همه هندوستان اسمت رو به ياد بسپارند
پريتي:آقاي آبهيمانيا من يه چيزي رو بهت قول ميدم اين چيزي که حتما اتفاق مي افته

تو صحنه بعد کبير وارد سالن تمرين ميشه و کريشنا ميگه:تيم خوبي تشکيل داديد آقا
کبير :کاپتان اين تيم ويديا ميشه
همه به ويديا تبريک ميگند و خوشحال ميشند به غير از بنديا که انتظار داشت کبير اونو کاپتان کنه حالا خيلي کم با کبير دشمن بود اينم اضافه شد
شب بنديا و گنجان با هم بودند که گنجان ميگه:ولش کن
بنديا:مگه من به تو حرفي زدم
گنجان:براي اولين بار همه چيز داره خوب اتفاق مي افته اينم بخشي از اونه
بنديا: تو از قبل آماده بودي
و چوبي که تو دستش بود رو پرت ميکنه پايين و همين موقع آليا ميرسه صحنه بعد تو دفتر کريشنا و کبير دارند با هم صحبت ميکنند
کريشنا:اينجوري که بنديا داره پيش ميره بودنش در تيم درسته؟
کبير:نميدونم خانم کريشنا ولي نگه نداشتن باتجربه ترين بازيکن تيم هم درست نيست
کريشنا: ما نمي تونيم فکرش رو هم بکنيم که با اون سر وکار داشته باشيم
کبير : ما بدون اون هم نمي تونيم برنده بشيم
کبير مدال نقرهاي که تو جام جهاني گرفته بود دستش بود که کريشنا ميبينه و ميگه: اين مدال نقره اي نيست که شما تو جام جهاني گرفتيد؟ با اين چيکار ميکنيد؟
کبير : تلاش ميکنم اون رو به طلا تبديل کنم
صحنه بعد کبير رفته به انجمن(فدراسيون هاکي)وادامه ماجرا
رئيس انجمن:آقاي کبير ،اين بهتره که شما جام جهاني رو فراموش کنيد
يکي ديگه از مسئولين:واين رو به دخترها يي که به خاطراميدهاي شما دارند رويا ميبينند هم بگيد
کبير با تعجب:ولي حرف ما اين بود که ما اين تيم رو براي جام جهاني آماده کنيم
رئيس انجمن:اين قردادي نبود که ما امضاش کرده باشيم و شما نمي توني يقه ما رو بگيري
بلاخره فهميديم اسم اين رئيس انجمنه چي بود
دوست کبير :ولي شما جلوي من صحبت کرديد آقاي تريپاتي
تريپاتي:ما اين دفعه هم داريم جلوي شما صحبت ميکنيم،نگاه کنيد يه طرف تيم هاکي مرد هاست که دست کم مدال برنز رو ميبرند،و طرف ديگه اين تيم ناجور
دوست کبير: ولي اين تيم براي رفتن به جا جهاني کاملا آماده است
دوباره همون عضوي که يکبار حرف زده بود:فردا اگه اونا براي رفتن به ماه آماده باشند ما بايد اونا رو به ماه بفرستيم
تريپاتي:تيم براي جام جهاني نميره،تصميم گرفته شده
دوست کبير : صادق باشيد،بگيد به ما که شما پول رو از تيم خانم ها به دست آورديد و حالا مي خواهيد اونو به تيم مرد ها بديد 
تريپاتي: شما قهرمان ورزشي هستيد،چرا خودتون رو داخل چيزي ميکنيد که براي شما نگراني نداره
و تريپاتي بلند ميشه که بره که کبير ميگه:اجازه بده ما يه مسابقه داشته باشيم
تريپاتي:چي؟
کبير : بله ،اجازه بده ما يه مسابقه داشته باشيم بين تيم من و تيم تو
تريپاتي: يعني تيم خانم ها با تيم آقايون؟
کبير : يعني تيم من و تيم شما،اگه ما باختيم که باختيم و اگه برديم به جام جهاني ميريم
تريپاتي: فکر کن چي داري ميگي آقاي کبير،تو معجزه نمي کني،تو ميخواي بازم بي آبرو بري

بازم همون عضو که بهتره دهنش رو باز نکنه ميگه:اون قبلا هم يک بار چنين اتفاقي براش افتاده


تريپاتي : باشه ، فردا صبح
دوست کبير :اما حداقل زمان براي تمرين کردن به ما بديد
تريپاتي : فردا يعني فردا ، آره يا نه؟
کبير : فردا صبح ما همديگر رو در زمين ملاقات ميکنيم
و همه ميرند کبير ميمونه و اتاق خالي و تيمي که بايد از تيم آقايون ببره تا به جام جهاني بره

خوب اينم از آپ اين دفعه جريان مسابقه و ادامه ماجرا رو تو آپ بعدي براتون مينويسم ميدونم همينجوري هم خيلي طولاني شد ولي اميدوارم خسته نشده باشيد راستي بعد از تموم شدن چاکده من يه آپ عکس دارم و چون گنجينه عکس هام خيلي زياده پس اگه از کسي عکس خواستيد بگيد تا اگه داشتم براتون بزارم همين عکس ها رو هم اگه بزرگش رو خواستيد بگيد يه چيز ديگه بعد از چاکده ترجمه کدوم فيلم رو دوست داريد براتون بزارم؟