

سلام به همه دوستهاي گلم 

خوبيد؟خوشيد؟سلامتيد؟

خوب خدا رو شکر
اگه گفتين امروز چه روزيه ؟
نه بابا سالروز اختراع بمب اتم نيست
،يادتون نيومد؟!خوب خودم ميگم امروز سالروز تاسيس وبلاگ سزار شاهرخ هستش
حالا يه دست يه هوراااااااااا،بلاخره سزار شاهرخ هم يکساله شد










و اما ماجرای تاسیس وبلاگ
: من هميشه دوست داشتم يه فضايي داشته باشم که بتونم توش بنويسم و بقيه هم بتونند بخونند قبل از تاسيس اين وبلاگ من هميشه تو سايتهاي مختلف مينوشتم که يه روز تو پرشين با حورا
آشنا شدم اون منو به وبلاگش دعوت کرد
از اونجا بود که از لينک کنار صفحه حورا وارد دنياي بلاگفا شدم
و چون فضاهاي کامپيوتري اکثرا برام مبهم نيستندبه آسوني تونستم يه وبلاگ بزنم وچون طرفدار شاهرخ
بودم تصميم گرفتم وبلاگم رو به شاهرخ خان اختصاص بدم بعد به اسمش فکر کردم 
کينگ
،پادشاه
،امپراطور
،سلطان
،...
به کلي اسم فکر کردم چون قبلا هم زياد تو سايت ها و وبلاگها بودم اسم هاي زيادي رو ديده بودم اما يه اسمي بود که من قبلا هم در موردش فکر کرده بودم
سزار
،من دنبال يه اسم بودم که اقتدار توش وجود داشته باشه،متفاوت باشه و کمتر ازش استفاد شده باشه ،اين بود که اسم وبلاگم رو گذاشتم سزار شاهرخ و البته شاهرخ اولين سزاري که تو کل دنيا محبوبيت داره


اولين آپ من يه عکس و حدود يکي دو خط بود
آپ اولم هيچ نظري نداشت
اما آپ بعدم تعداد عکسم بيشتر شد و پنج تا نظر هم داشت
اون پنج تا نظر براي من به اندازه يه دنيا ارزش داشت
حورا
،آقا علي
و سانيا خان
اون پنج تا نظر رو گذاشته بودن
مسئله تعداد نظرات نبود مسئله پيدا کردن دوستهاي جديد
بود بعد از اون آپ به آپ تعداد دوستهام افزايش پيدا کرد
با کساني آشنا شدم که هر کدومشون برام يه دنيا ارزش دارند


آپ پيش بالاي صد تا نظر داشتم
و با کلي دوست جديد آشنا شدم
براي من باعث خوشحالي که تو يکسال تونستم اين همه دوست پيدا کنم
و از همشون بخاطر کمکهاشون ممنونم




هميشه فکر ميکردم آپ سالگرد وبلاگم رو به خودم اختصاص ميدم
اتفاقا مطلبش رو هم نوشته بودم
ولي بخاطر مسائلي که به تازگي در بلاگفا پيش اومده و يه تعداد دوستهاي گلم با هم اختلاف پيدا کردن
اون مطلب رو بخاطر حجم بالاي آپ حذف کردم
و مطلبي رو که مربوط به اين اختلاف نظرها هستش و ضروري تر هم هست رو جايگزين کردم

تقريبا همتون ميدونيد که من سعي ميکنم به هيچ کس بي احترامي نکنم و عادلانه نظر بدم و طرف کسي رو نگيرم من نمي خواستم در مورد اين موضوع چيزي بنويسم
ولي وقتي ديدم اين همه اختلاف بين دوستهاي گلم پيش اومده گفتم شايد اين مطلب بتونه يه کمکي بکنه
که باز دوستي
رو به وبلاگهاي باليوودي برگردونيم
پس ازتون خواهش ميکنم شما هم مطلبي که در آخر آپ گذاشتم رو به دور از هر تعصبي
و با دقت بخونيد
، من خودم رو هم از اين صحبت ها مستثنا نگرفتم و وقتي داشتم اينا رو مينوشتم به رفتارهاي خودم هم فکر کردم
پس شما هم لطف کنيد خودتون رو مستثنا نگيريد چون اگه اينکار رو بکنيد ديگه کلماتي که تو اين متن (منطقي باشيم)نوشته شده هيچ ارزشي نداره
صبر کنيد ،کجا ؟؟
داريد ميريد آخر صفحه
، پس اين همه عکس و مطلب چي؟اينا رو هم بخونيد ديگه،کلي براش زحمت کشيدم
همونطور که قول داده بود اين آپم با آپهاي ديگه متفاوته
و از اين به بعد اگه موافق باشيد اينطوري آپ ميکنم و همش رو به ترجمه اختصاص نميدم
به نظر خودم که اينجوري بهتره
،شما هم نظرتون رو بگيد خيلي کمکم مي کنيد
هندوستان را بهتر بشناسیم
اين بخش جديد هستش که از اين به بعد در هر آپ ادامه پيدا مي کنه از اونجايي که اکثر کساني که به اين وبلاگ مياند به فيلم هاي هندي علاقه دارند
من تصميم گرفتم اين قسمت رو به آپم اضافه کنم
چون هر چقدر ما با هند و مردم وفرهنگش آشنايي بيشتري داشته باشيم فيلم هاي هندي رو هم بهتر و بيشتر درک مي کنيم 

هند INDIA
نام رسمي : جمهوري هند
نام محلي : بهارات
اسم ديگر : هندوستان
پايتخت : دهلي نو
نوع حکومت : جمهوري چند حزبي فدرال با دو مجلس قانونگذار (از سال 1950
رئيس حکومت : رئيس جمهور
رئيس دولت : نخست وزير
موقعيت جغرافيايي
کشور هند در نيمکره شمالي ،جنوب آسيا و بين مدار 8تا38درجه عرض شمالي و نصف النهار 66 تا 97 درجه طول شرقي قرار دارد .مساحت هند 3/287/590کيلومتر مربع است.اين کشور از نظر وسعت ، هفتمين کشور جهان و مساحت آن تقريبا
دو برابر مساحت ايران
است
طول مرزهاي خشکي هند 15200کيلومتر و طول ساحل دريايي آن تقريبا 5686کيلومتر است.اين کشور از شمال به چين (3380کيلومتر)نپال(1690کيلومتر)و بوتان،از شمال شرق به ميانمار يا برمه (1463 کيلومتر) و بنگلادش ،از شرق
و جنوب و غرب به اقيانوس هند و از شمال غربي به پاکستان(2912کيلومتر)محدود است.بنگلادش ،طولاني ترين (4053کيلومتر)و بوتان،کوتاهترين(605کيلومتر)خطوط مرزي را با هند دارند
کشور هند از لحاظ جغرافيايي به چهار منطقه تقسيم مي شود
الف)منطقه کوهستان هيماليا
ب)منطقه رود گنگ و شاخه هاي آن
ج)منطقه فلات جنوبي
د)منطقه بياباني شمال غربي

والپيپرهايي از ستارگان باليوود

خوب زنگ جغرافيا تموم شد براي خستگي از تنتون در بياد يه تعداد والپيپر و عکس از ستاره هاي باليوود ببينيد





اینم گوری و شاهرخ

اینم چند تا عکس از کنسرت شاهرخ خان

اینم یه چند تا عکس از مسابقه شاهرخ


این کوچولو شاهرخه

خبر،خبر،خبر
همونطور که ميدونيد وبلاگ من چند وقتي بود که کاملا به ترجمه اختصاص داشت اما اين بخش هم جز همون تغييراتي که گفتم و از اين به بعد تو آپم هام ميتونيد از يه تعداد خبرهم مطلع بشيد
البته اگه تکراري بودن ميبخشيد چون الان وبلاگهاي فعالي تاسيس شدن که خيلي سريع آپ ميکنند و اکثر خبرها رو مينويسند که همين جا بايد بهشون يه خسته نباشيد و يه آفرين بگم
بخاطر اينکه واقعا وبلاگهاي عالي و مفيدي هستن
اولين خبر
شاهرخ بلاخره بعد از يه سفر طولاني از لندن به بمبئي برگشت
تا دوباره بتونيم ازش خبر جديد به دست بيارم
البته ميگند که تو فرودگاه خيلي شديد ميلنگيده
و وقتي علتش رو ازش پرسيدن گفته که بخاطر زياد فوتبال بازي کردن به اين روز افتاده
احتمالا کاراين آرين بوده

خبر بعد اينه که شاهرخ يه خونه تو لندن خريده
، هممون ميدونيم که شاهرخ شهر لندن رو خيلي دوست داره
البته طرفدارهاي زيادي هم تو لندن داره
شايد يکي از دلايل علاقش به لندن همين تعداد طرفدارهاش باشه، به هر حال اين خونه شش طبقه داره و تو خيابون پارک شهر لندن واقع هستش
اينم عکس محله اي که خونه شاهرخ توش هست

خبر بعدي اينه که اينطور که ميگند بلاخره شاهرخ به عنوان شرکت کننده مسابقه کيا آب پنجوي...حضور پيدا کرده
و بچه ها در جايگاه سوال کننده قرار گرفتن

آشنایی با زبان هندی
اينم يه بخش جديد ديگه ،آشنايي با زبان هندي براي همه علاقمندان به سينماي هند ضروريه ،چون با دونستن زبان هندي خيلي بهتر ميشه از ديدن فيلم ها و شنيدن موسيقي هاي هندي لذت برد
به همين دليل من براي کمک به دوستاني که زبان هندي رو بلد نيستن اين بخش رو به وبلاگم اضافه کردم تا با کمک هم زبان هندي رو ياد بگيريم
و همه با هم از ديدن فيلم ها لذت ببريم
البته نميتونم بيشتر از اين بزارم چون آپم به اندازه کافي طولاني هست
روز : دين ،روز
شب : رت
صبح : سورا ،صباح
عصر : ساند يا شام
موقع صبح : صباح کو يا سوري من
صبح زود : صباح سوري يا پراتا
امروز : آج
امروز صبح : آج صباح يا آج سوري
امروز عصر : آج شام کو يا آج ساند
امشب : آج رت
ديشب : کال رت
هر روز : روز روز يا هر روز يا پراتيک دين
ترجمه فيلم
کالهوناهو
براي من ترجمه اين فيلم ازتمام فيلمهاي شاهرخ سخت تر هستش
نه از نظر اينکه ترجمه اش سخت باشه، نه ،بلکه بخاطر اينکه من نسبت به اين فيلم احساس خاصي دارم با اينکه اين فيلم رو خيلي دوست دارم
ولي خيلي کم پيش مياد که بخوام اين فيلم رو براي ديدن انتخاب کنم چون واقعا بعد از تموم شدن فيلم حسابي دپرس ميشم 




اولين دفعه اي که اين فيلم رو ديدم روز بعدش انگار تو اين دنيا نبودم
نمي دونم چرا
،من فيلم هايي که ستاره فيلم پايان خوبي پيدا نمي کنه رو زياد ديدم حتي تو فيلم هاي شاهرخ ،ديوداس
يه چنين حالتي داره ولي ديوداس هم با تمام زيبايي هاش حسي که کالهوناهو در من به وجود آورد رو نتونست به وجود بياره هيچ فيلم ديگه اي هم نتونسته
کالهوناهو فيلمي که چه اونهايي که طرفدار شاهرخ هستند چه اونهايي که نيستند اون رو به عنوان يه فيلم عالي قبول دارند
که بازيگرهاي فيلم واقعا توانا ظاهر شدن
کالهوناهو و کويي ميل گيا ريتيک روشن
در يکسال اکران شدن به همين دليل کالهوناهو نتونست جايزه بهترين بازيگر مرد رو از آن خودش کنه من کويي ميل گيا رو نديدم به همین خاطر نظري در موردش نمي دم
اما نبردن جايزه از ارزشهاي شاهرخ و هيچ بازيگر ديگه اي چيزي کم نمي کنه چون هر بازيگري تلاش ميکنه بهترين بازيش رو ارائه بده حالا گاه بر حسب موقعيت يا نوع فيلم نامه يا شرايط ديگه يک فيلم بيشتر مورد توجه قرار ميگيره و از نظر من اوني که جايزه رو ميبره هم متهم نيست چون اون هم حتما تمام تلاشش رو کرده
حالا از اين ماجرا بگزريم من قبلا هم در مورد کالهوناهو نوشتم اما خيلي مختصر،اين دفعه به سفارش چندتا از دوستهاي گلم
قراره فيلم رو ترجمه کنم ترجمه اين فيلم ممکنه سه يا چهار آپ طول بکشه بخاطر اينکه از اين به بعد مدل آپ ها تغيير کرده و علاوه بر ترجمه فيلم من بخش هاي ديگه اي رو هم اضافه کردم
اگه يادتون باشه من قبلا فيلم ها رو در دو تا آپ ترجمه ميکردم اما يکي دوتا ازدوستهاي خوبم
خواستن من ترجمه فيلم رو کوتاهتر کنم تا همه بتونن بخونن بخاطر همين من کلا سبک آپ کردنم رو تغيير دادم و از اين به بعد اينجوري آپ ميکنم که متنوع تر و مفيد تر باشه ،اميدوارم خوشتون بياد 
کالهو نا هو
محصول 2003 سينماي هند
شاهرخ خان
پريتي زينتا
سيف علي خان
اين فيلم هم مثل تمام فيلم هاي شرکت دارما با آهنگ ملايم کوچ کوچ هوتاهه
شروع ميشه ،بعد شما نمايي از نيويورک رو ميبينيد و بلاخره فيلم با صداي پريتي زينتا
شروع ميشه
پريتي:نيويورک،يکي از بزرگترين شهر هاي دنيا،پايتخت تجارت جهان، هر نفس و ضربان قلب نيويورک پر از سرعته،اينجا مردم هميشه عجله دارند،براي از خونه بيرون اومدن ،زود به اداره رسيدن،براي اينکه دو قدم از زندگي جلوتر باشند هميشه عجله دارند
،اينجا براي کساني که کارهاشون رو کند انجام ميدن هيچ جايي وجود نداره
مايل ها دورتر از هند هستش ولي اصلا تعداد هندي هاي اينجا کم نيست
،در واقع ميگند که از هر چهل نفر اينجا يک نفر هندوستاني هستش
يک چيز ديگه اون من هستم
و اينجا پريتي رو از پشت نشون ميده که در حال دويدن در خيابانهاي نيويورک هستش
پريتي:اين شهر به من ياد داد که روي پاهاي خودم بايستم
،و مسئوليتهام رو انجام بدم
،و با زندگي مواجه بشم
،فقط نتونست عشق رو به من ياد بده
،وقتش کجا بود؟
هر زمان که من شهر رو از دور تماشا ميکردم بابا رو نزديکتر احساس ميکردم(اينجا پريتي روي نيمکت نشسته و نماي نيويورک هم ديده ميشه)،هر وقت که دلتنگش ميشم به اينجا ميام
من ننا کاترين کاپورم و اين داستان منه
اينجا صحنه عوض ميشه و جايا باچان رو نشون ميده که داره با تلفن حرف ميزنه
جايا:آقاي شاه من ميفهمم،اما سعي کنيد مشکل من رو هم درک کنيد
،من بايد يه وام خيلي سنگين رو بدم،خواهش ميکنم،من مي دونم رستوران در قسمت مرکزي واقع شده ولي دراطرافش رقابت زياده
آقاي شاه... ننا:مادر من، جنيفر ، بعد از مرگ بابا همه مسئوليت هاي خونه به عهده اون قرار گرفت اما اون هرگز نذاشت ما غمش رو احساس کنيم
من اومدم خونه
جنيفر در حالي که اشکش رو پاک ميکنه
(جنيفر از وضعيت رستوران ناراحته و ننا براي پدرش دلتنگه):تو کجا بودي؟
ننا هم در حالي که اشکش رو پاک ميکنه
جواب ميده:رفته بودم پارک مرکزي
جنيفر:چرا پارک مرکزي؟
ننا:براي ملاقات کسي رفته بودم
جنيفر:کي؟
ننا : براي ملاقات دوست پسرم
حالا در حالي که ننا و جنيفر کنار هم ايستادن و ننا داره برگه هاي پستي رو چک ميکنه ميگه:قبض...قبض...قبض،شخصي و محرمانه
جنيفر نامه رو ازش ميگيره و ميگه اين مال منه
ننا:اين ديگه چيه؟
بازم نامه سوييتو،کي اين پستچي ميخواد بفهمه که ما کاپور با يو هستيم
kapur
و اونها کاپور با ا
kapoor
هميشه ...بعد ننا يه نگاه به چهره مادرش مي کنه و مي گه تو گريه کردي؟
و جنيفر جواب ميده :نه تو گريه کردي
ننا:نه مامان،من و مادرم هر روز اينجوري به هم دروغ مي گفتيم
بعد ننا همينجور به خوندن نامه ها ادامه ميده و ميگه :کانوري کودي ،ازدواج با کانوري کودي

بعد مياد سمت جنيفر و با عصبانيت ميگه:اين ديگه چيه؟
جنيفر :چرا از مادربزرگت نمي پرسي؟
پيدا کردن شوهر براي تو بايد طرح جديدش باشه
ننا:ولي من نمي خوام ازدواج کنم
،چرا مادربزرگ منو به حال خودم نميذاره؟
جنيفر:چرا اون اين خونه رو رها نمي کنه؟
ننا:مامان،اون کجاست؟
جنيفر:هشت ثانيه مونده،بعد بچه هاي محل که داشتن بازي ميکردن ميگن ده ثانيه مونده،خلاصه بعدش يه خورده محله و کليسا رو نشون ميده تا ميرسه به مادربزرگ ننا
بعد دوباره صداي ننا رو تصوير پخش ميشه که داره مادربزرگش رو معرفي ميکنه:اين مادربزرگ من لاجو هستش
،اون سه تا آرزو داره،اول:نيويورک بخشي از پنجاب بشه
،دوم:من با سردار ازدواج کنم
و سوم اينکه :مادر من بميره
لاجو در حالي که رو به مجسمه خداشون نشسته و عکس سه تا زن هم جلوي مجسمه گذاشته ميگه:سرسوتي جي(فکر کنم اسم همون مجسمه است)لاتا،آشا و يوشا سال هاست که با موسيقيشون به تو خدمت کردند،اما از امروز کامو ،ويمو و من لاجو،ميخواهيم به تو خدمت کنيم،بنابراين بدون تاخير بيشتر ما قصد داريم يه شعر به شما هديه کنيم که اسمش هست، پريتم بيا اينجا که اين آواز بخاطر درخواست مخصوص همسايه ما چادا هستش
بعد يه پيرمردي رو نشون ميده که روي بالکن خونه کناري ايستاده و داره به لاجو نگاه ميکنه وميگه:اين از مهربوني شماست
معلوم ميشه اين پيرمرد همون چادا هستش
بعد اينا شروع ميکنند به خوندن
،چشتون روز بد نبينه اگه مجسمه ميتونست حتما گوش هاش رو ميگرفت
نميدونم کدوم آدم جالبي به اينا گفته صداتون قشنگه
،همه محله گوشهاشون رو گرفته بودن ،اينا همينجور داشتن ميخوندن که ننا مياد داخل اتاق و بافرياد ميگه:تمومش کنيد 
کامو:اي خدا،عبادت ما رو قطع کردي؟
ويمو:به سرسوتي بي احترامي کردي؟
لاجو:تو خجالت نمي کشي؟
ننا:شما خجالت نميکشي؟
با آواز به آقاي چادا ميگي بيا اينجا ،بيا اينجا
لاجو:کي واسه آقاي چادا آواز ميخونه ؟
ما ميگيم پريتم بيا اينجا
ننا:اسم کوچيک اون چيه؟
و اينا سه تايي جواب ميدن:پريتم
،بعد با تعجب به چادا نگاه ميکنند
ننا نامه رو ميگيره جلوي مادربزرگش وميگه:اين چيه؟بعد سه تا عکس رو که تو اون نامه بوده به مادربزرگش نشون ميده
لاجو:ووه،اين عکسها از کانوري کودي هستن،هر سه تاشون خوشگل هستن
ننا:سه؟اينا همشون يکي هستن
لاجو:نه ،نه بچه من ، اينا با هم فرق دارند
،حالا اين آهنگ کانوري کودي چي بود؟
بعد دوباره سه تايي شروع ميکنند به خوندن:اي دختر ،اي دختر ،اي دختر،انتخاب کن شوهرت رو ،انتخاب کن يک دو يا سه رو
ننا:مادربزرگ من علاقه ندارم با هيچ کسي ازدواج کنم ،يک ،دو يا سه
خلاصه ننا ميرسه به معرفي برادرش
يه پسر بچه رو نشون ميده که داره بسکتبال ميبينه بعد دوباره صداي ننا روي تصوير پخش ميشه که ميگه:برادر من شيو يک معلوله
.اون نمي تونه مثل پسرهاي ديگه بسکتبال بازي کنه اما اون ميتونه مثل پسرهاي ديگه کاملا هيجانش رو داشته باشه
حالا ننا وارد اتاق ميشه که شيو و خواهر کوچک ننا تو اون اتاق بودن و ننا به سمت شيو ميره وميگه:شيو،تلويزيون رو خاموش کن
،هر وقت من ميبينم بسکتبال ،بسکتبال
شيو:فقط بخاطر اينکه من نميتونم بازي کنم معنيش اينه که نميتونم حتي ببينم
ننا:براي من جذاب بازي در نيار
،خوب،عجله کن،جيا (خواهر کوچيک ننا)به داداشت کمک کن
جيا که روبروي يه خونه اسباب بازي نشسته به ننا ميگه:خواهر تو عروسک هاي جديد من رو ديدي؟
بعد چند تا عروسک رو نشون ميده که جيا توي همون خونه اسباب بازي گذاشته و شروع ميکنه به معرفي کردنشون:اين مامانه
،اين تويي
،اين داداشه،اين منم واين(عروسک يه پيرزن هستش)... که يهو مادربزرگه مياد داخل اتاق و رو به شيو ميگه:بيدارشدي؟
تو شبيه هري پوتر هستي
شيو:هري پاتر مادربزرگ
لاجو:حالا هر چي ،پوتر، ،پاتر
جيا:صبح بخير مادربزرگ
لاجو بدون اينکه به جيا نگاه بکنه :آره، آره
بعد دوباره صداي ننا پخش ميشه:مادربزرگ هر چقدر عاشق شيوه
به همون اندازه از جيا متنفره
،ما جيا رو گرفته بوديم(به فرزندي قبول کردن)شايد به همين دليل بود که مادربزرگ هيچ وقت اون رو از خودمون ندونست
و جيا اون هميشه عروسک مادربزرگ رو از خانواده کاملش دور نگه ميداشت
،در خانواده فقط فاصله بين اون دو تا نبود گورو و عيسي جدال خودشون رو در خونه داشتن
بعد نشون ميده که لاجو اينا اون طرف عکس گورو رو روي ديوار زدن و دارن عبادتش ميککنند و جنيفر و خانوادش هم اينور عکس عيسي مسيح رو زدن و دارن جلوي عکس اون عبادت ميکنن
سر ميز صبحانه
لاجو:خيلي سرد،بخاري روشنه؟
جنيفر:تو هميشه روشن هستي ،اينطور نيست؟
لاجو:چي؟
جنيفر:هيچي
شيو:ميشه؟
ننا:خفه شو
شيو:شرط ميبندي؟
ننا:منو عصباني نکن
شيو:ترسو فقط يه دلار
لاجو:براي صبحانه چي هست؟
جنيفر :ميوه و سريال(اين همون بيسکوييت هاست که با شير براي صبحونه ميخورند دليل داشت که خودش رو به جاي معنيش گذاشتم)لاجو:چي؟
شيو:سريال
لاجو:شروع شد؟سريال کاهاني...؟
شيو:مادربزرگ سريال تلويزيون نه سريال که ما ميخوريم
لاجو:چي جديده؟اينو که ما هر روز ميخوريم،بيچاره عروس...اون بلد نيست چطور غذاي هندي درست کنه
،عروس ما جني،ميدوني ننا من ديشب يه روياي
دوست داشتني ديدم
،تو رويا من داشتم آلو پراته (اين يه غذاي هنديه که ظاهرش شبيه نون محلي ميمونه ولي فکر کنم سبزي و سيب زميني و از اينجور چيزها هم با خميرش قاطي ميکنند حدس ميزنم تو هند طرفدارهاش زيادن
چون من تو يه فيلم ديگه هم ديدم که با اشتها داشتن همين رو ميخوردن)داغ ميخوردم با کلي کره سفيد(خوب يکي نيست به اين بگه مريض ميشي اينقدر نخور)
چقدر من دلتنگ چانديگر هستم
جنيفر:اگه تو اينقدر دلتنگ چانديگر هستي پس تو بايد بري اونجا
،تو چي فکر ميکني ننا؟
لاجو:من هيچ جا نميرم،اگه من برم ،چه اتفاقي براي اين بچه ها مي افته؟
بعد رو به شيو ميکنه و ميگه:من خيلي نگران اين هستم
جنيفر هم جيا رو بغل ميکنه وميگه:منم فقط نگران اين هستم
لاجو:البته،چرا تو بايد نگران من باشي؟من کيه تو هستم؟
اگه پسر من امروز زنده بود
جنيفر:اگه زنده بود
ننا:کافيه.فقط تمومش کنيد،بيا اين يه دلار تو ،مثل هميشه تو برنده شدي ،حالا خوشحالي؟و شما دو تا فقط فراموشش کنيد
دوباره صداي ننا پخش ميشه:هر روز صبح من اينجوري شروع ميشد،دعواي مامان و مادربزرگ و با عصبانيت رفتن من از اونجا و بعد شنيدن حرفهاي همسايه احمقم،سوييتوي احمق

سوييتو:يک دقيقه
بعد هم شيريني و شکلات و از اينجور چيزها سفارش ميده
سوييتو رو به ننا:و تو چي ميخوري؟ 
حالا دوباره تصوير ثابت ميشه و ننا شروع ميکنه به معرفي سوييتو
ننا:سوييتو،اسم کامل،جاسپريت کاپور،کاپور با دو تا ا،همسايه من و بدبختانه دوست صميميم
،اون دو تا مشکل داره ،وزنش که هرگز کم نميشه و دوميش اينکه اون هيچوقت نگران اين قضيه نيست
خوب دوباره تصوير به حرکت مي افته و سوييتو به ننا ميگه:بگو ديگه
ننا:يه قهوه بزرگ لطفا،بگير نامه تو.دوباره اومد خونه ما،اسم تو بايد ج.کاپور باشه
سوييتو:اه ننا.اين درخواست نامه(اسم يه شرکتي رو ميگه)هستش
ننا:چه درخواست نامه اي؟
سوييتو :اون يه سرويس دهنده خيلي باحاله،و خيلي هم در نيويورک محبوبه،فقط يه فرمي رو پر کن و توش پسر مورد نظرت رو توصيف کن و يه چيزهايي رو هم در مورد خودت بنويس،اونها جزييات رو با هم تطبيق ميدن و تو شخص مورد نظرت رو پيدا ميکني
ننا:ووه،و تو چه چيزي در مورد خودت نوشتي؟
سوييتو:ببين ننا من همون چيزهايي که درسته رو نوشتم،همون چيزي که هست،اينکه من از دور شبيه آشواريا راي به نظر ميرسم
ننا حرفش رو قطع ميکنه و ميگه :و از نزديک شبيه خونه آيشواريا راي هستم
همين لحظه يه آقاي محترمي
به ننا ميخوره و ليوان قهوه ننا ميريزه روي خودش
سوييتو:اه خداي من
ننا:فقط به من نگاه کن
يه دفعه سوييتو داد ميزنه:اه خداي من !به اون نگاه کن
حالا يه پسر رو نشون ميده که اونم داره با خودش ميخونه به من نگاه کن ،من ...سوييتو:اون خيلي جذابه
ننا:سوييتو به من نگاه کن
سوييتو : من تو رو هر روز ميبينم،اون خيلي جذابه
ننا:ساکت شو...ساکت شو،پسر،پسر ،پسر،تو به هيچ چيز ديگه اي فکر نميکني،چه اتفاقي مي افته؟
تو اون پسر رو پيدا ميکني ازدواج ميکني و بچه دار ميشي و بعدش اون همه شما رو رها ميکنه و ميره وانوقت تو چيکار ميکني؟چيکار ميکني؟
سوييتو:من دوباره ازدواج ميکنم ...چه کار ديگه اي ميتونم بکنم؟


ننا:فراموشش کن
سوييتو:ننا،خواهرم راست ميگه تو به کمک نياز داري عزيزم
ننا:تو و خواهرت
بعد از اين خواهر سوييتو رو نشون ميده که داره از پشت شيشه رستوران به رستوران چيني ها نگاه ميکنه و بد و بيراه ميگه
و بعدش مياد تو آينه به خودش نگاه ميکنه و باز هم تصوير ثابت ميشه و صداي ننا رو تصوير خواهر سوييتو رو معرفي ميکنه
ننا:جاز،اسم کامل،جاسويندر کاپور،خواهر بزرگ سوييتو و بدبختانه دوست صميمي مامان
و شريک رستوران،اون تو زندگي يه مشکل داره،جوانيکه اختياري نيست و اون اصلا سنش رو نميپذيره
بعدش سه تا مشتري مياد داخل رستوران و اين جاز هم کلي افه ميزاره آخر سر هم اونها ميگن تشکر مامان،اينم اعصابش بهم ميريزه
و هر سه نفر رو ميندازه بيرون


صحنه بعد ننا و سوييتو و جنيفر و جاز تو رستوران هستن و جاز داره به خاطر بيرون کردن مشتري ها از جنيفر عذرخواهي ميکنه
جاز:نگاه کن،جني من که گفتم متاسفم،خوبه
جنيفر:نه خوب نيست،با کلي مشکل همين چهار پنج نفر ميان اينجا،ممنون ازت،اگه آنها ديگه نياند ما چيکار کنيم؟

جاز:به من گوش کن
جنيفر:نه تو به من گوش کن،تو خيلي خوب ميدوني اگه قرض بانک رو نديم بايد اينجا رو ترک کنيم،بعدش ما چيکار کنيم

ننا مياد و مادرش رو در آغوش ميگيره
و صحنه بعد نشون ميده که ننا تو خيابون با يه چتر قرمز زير بارون ايستاده و انگار منتظر کسي هستش
ننا:آه خدا!اين بارون!من از اين بارون متنفرم(بجاش من عاشق بارونم
)که يه پسري (سيف علي خان)از پشت سر داد ميزنه ننا
بعد تصوير ثابت ميشه و ننا ميگه که اون دوستشه و يادش رفته که اون رو معرفي کنه خوشبختانه اين آخرين نفري که معرفيش ميکنه
البته ننا مربي يه عده پيرزن پيرمرد که به کلي از فيلم حذف شده و گرنه اونها رو هم معرفي ميکرد
تصوير برميگرده به عقب وسيف رو از تو يه شرکت نشون ميده ولي اين دفعه تصوير ثابت نيست ولي ننا داره روهيت رو معرفي ميکنه
ننا:با روهيت پاتل آشنا بشيد،پسر کارسان باي و سارلابهن پاتل،کارسان باي يکي از ثروتمندترين گجراتي هاي آمريکا است
،و غذاهاش در سر تاسر کشور شهرت خوبي داره، به اسم دايل ا دوکلا،روهيت در نيويورک تنها زندگي ميکنه و در سه سال گذشته هيچ ترقي در کارش نداشته
بعدش نشون ميده که روهيت از دفترش مياد بيرون و با چند نفر سلام عليک ميکنه و بدش ميخواد بره يه دختري رو دعوت به شام کنه که يه پسري جلوتر از اون اينکار رو ميکنه
ننا:بيچاره روهيت اون اينقدر هم باحال نيست
که فکر ميکنه اما اون هيچ وقت دست از تلاش برنميداره
بعد نشون ميده که روهيت ميره داخل آسانسوري که يه خانم و آقا هم داخلش هستن آقاهه خيلي هيکلي هستش جوري که روهيت خودش به زور ميرسونه کنار خانمه
روهيت بلاخره سر صحبت رو باز ميکنه و خانمه بهش ميگه:با مني؟
روهيت :پس با کيم؟تو خيال کردي من با اين کرگدن صحبت ميکنم؟اسم من روهيت
خانمه:نه داداش،من قبلا ازدواج کردم
روهيت:حالا که چي ؟ ازدواج کردي که کردي
بعد خانمه همون آقا هيکليه رو نشون ميده و ميگه :با اون
بعد نشون ميده آقاهه داره روهيت رو خفه ميکنه

روهيت:متاسفم،منظوري نداشتم
بعد آقاهه روهيت رو ميزاره پايين و روهيت يادش مياد که با ننا قرار داره و بدو بدو ميره سر قرار و دوباره همون صحنه اي رو نشون ميده که ننا زير بارون ايستاده
ننا:بنابراين اين روهيت پاتل هستش،من چطور شناختمش؟
من و اون از سال گذشته در کلاسهاي عصر ام بي اي با هم درس ميخونديم
روهيت به ننا ميرسه و ميگه:متاسفم .دير کردم
ننا:راه بريم.چي شده؟
روهيت:هيچي تو آسانسور گير افتاده بودم براي بيرون اومدنش گردنم و
ننا حرف روهيت رو قطع ميکنه:فهميدم...اسم دختره چي بود؟
روهيت:نميدونم
ننا:شوهرش تو رو زد يا دوست پسرش؟
روهيت:شوهرش
ننا:اسم شوهرش چي بود؟
روهيت:هري پرساد چورسيا،من از کجا بدونم اسم شوهرش چي بود؟
ننا:اه روهيت من واقعا ناراحت شدم
روهيت:چيزي نيست خوب ميشه
ننا:که چرا بيشتر تو رو نزده
روهيت:ممنون،آخر هفته ات چطور بود؟
ننا:عالي بود،من به لندن و پاريس رفتم
روهيت:معلومه،به هرحال آخر هفته من پر شور بود،ليلا و من.تو يه اتاق...تو يه تختخواب...همه آخر هفته،تو ميدوني که معنيش چيه
ننا:اه.خواهش ميکنم
بعد نشون ميده که ليلا اسم سگ روهيته
وبعد هم کلاس ام بي اي
روهيت:خدا رو شکر که تو مثل دخترهاي ديگه نيويورک نيستي،نه جذابي نه خوشکلي و هميشه هم براي من وقت داري،من ازت خوشم مياد
ننا : ممنون روهيت،اگه تو نبودي من ميمردم،احمق
اينجا يه دختري مياد داخل کلاس و روهيت به ننا ميزنه
ننا:گيتا پاتکار،شرکت کننده جديد،امروز اولن روزش هست ،طلاق گرفته،به خاطر خدا اونو ول کن
بعد دختره مياد جلو و با روهيت سلام عليک ميکنه و ميگه کجا بشينم روهيت هم ميگه:از اون گذشته که در دل من هم برات جا هست ولي الان درست اينجا پشت سر من
گيتا ميره رو صندلي پشت سر روهيت بشينه که يه پيرزنه زودتر ميرسه وگيتا ميره صندلي پشت اون ميشينه و پيرزنه ميشينه پشت سر روهيت،بعد روهيت روي يه کاغذ پيغام دعوت بهشام رو مينويسه و فکر ميکنه پشت سرش گيتا نشسته بدون اينکه نگاه کنه ميده پشت،از اونور پيرزنه هم کلي خودش رو تحويل ميگيره
و پيغام شام رو قبول ميکنه اونوقت روهيت که با کلي خوشحالي برميگرده پشت ميبينه پيرزنه پشتش نشسته بعد ضدحال ميشه
و برميگرده و شروع ميکنه به نوشتن تو يه دفترچه مشکي رنگ
ننا:مننمي دونم که روهيت تو اين دفترچه مشکيش چي مينويسه،من هرگز در موردش ازش نپرسيدم،اون ديوونه است،وقتي من اولين بار ديدمش اصلا ازش خوشم نيومد اما الان اون دوست منه ،دوست خيلي نزديک من،در کل اون بچه خوبيه و من ميتونم اينو بگم ...ميدونيد چرا؟چون اون اونشب قرارش رو بهم نزد
بعد نشون ميده که روهيت با اون پيرزن شام رفته بيرون

ننا:روهيت پاتل،من وقتي روهيت رو ميبينم همه مشکلات خونه ام رو فراموش ميکنم
صحنه بعد خونه ننا رو نشون ميده که لاجو ميزنه تو گوش جيا و شيو رو از رو پله بلند ميکنه و بهش ميگه:پسرم تو خوبي؟اميدوارم آسيب نديده باشي
جيا :متاسفم مادربزرگ
لاجو:معذرت خواهي چيه؟نميتوني ببيني؟اگه شيو آسيب ميديد چي؟
جنيفر مياد و جيا رو از دست لاجو نجات ميده و ميگه:چيکار ميکنيد؟اون فقط يه بچه است
لاجو:بچه؟تو داري اونو خرابش ميکني،اين وظيفه اونه که مراقب برادرش باشه
جنيفر:و شما بايد ببخشيدش نه اينکه بزنيدش
لاجو:من نميتونم تو رو ببخشم اصلا اين کيه؟
جنيفر:منو ببخشي؟من چيکار کردم؟

لاجو:ولش کن
جنيفر: نه بگو من چه اشتباهي کردم؟
لاجو:گوش کن ،فقط ساکت باش
جنيفر : هر روز همينجوريه ،امروز بگيد
لاجو:دهن منو باز نکن
جنيفر:چرا ميترسي؟
بگو ديگه
لاجو:بخاطر تو هستش که پسر من...اينجا ننا از در وارد ميشه و ميگه:مادربزرگ ...کافيه
ننا:در واقع اين چيزي بود که همه ما دراين سالها ميدونستيم اما هرگز در موردش حرفي نميزديم،اما امروز اونم گفته شده بود،مرگ بابا تصادفي نبود اون خودش جون
خودش رو گرفت،خودکشي کرد
جنيفر جيا وشيو رو داشت ميبرد طبقه بالا که لاجو ميگه:حقيقت هميشه تلخه
جنيفر : حقيقت رو هيچکس نمي دونه حتي شما
صحنه بعد جيا و شيو دارن تو اتاقشون گريه مي کنند
و جنيفر داره آرومشون ميکنه بعد جيا به جنيفر ميگه:اون از من متنفره
جنيفر:نه عزيزم،اون از تو متنفر نيست
شيو به جيا اشاره مي کنه:اون از تو متنفره
جنيفر:اين حرف رو نزن پسرم،اون الان عصبانيه
همه چيز درست ميشه
شيو:کي درست ميشه مامان؟